تبليغاتX
حاج قادر شبانی
 
(تهران خ گرگان کوچه اردلان یا کوچه شماره 13 پ5)
 
هر حرفی ۱۲ حرکت دارد. شش حرکت درونی است و شش حرکت بیرونی است. در حالی که نظام آموزشی فقط شش تای بیرونی را به مردم آموزش می دهد. آن شش حرکت درونی خیلی مهم است.
  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:35  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
اگر بعد از نماز صبح نخوابید روزیتان زیاد می شود.
  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:32  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
خدا زمین و آسمانها را به عشق پنج تن آفریده است.
  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:29  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
تو حق نداری آیات نقطه دار را ذکر بگیری. زیرا با هر نقطه ۱۱۴ جن را که موکل آن حرف هستند دور خودت جمع می کنی. و با ذکر گفتن چون درون بیرون انسان پاک می شود به محض این که صدایی بیاید و تو بترسی روحت از بدن خارج می شود و جنها وارد بدنت می شوند و اصطلاحاْ جن زده می شود. آن موقع می برندت پیش روان شناسان و آن قدر قرص به تو می دهند که پدرت در می آید و خوب هم نمی شوی. بجای ذکر آیات و سوره های قرآن خود خدا امر به گفتن صلوات کرده است. صلوات بفرست.
  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:28  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
حمد انسان است. هم حمد و هم انسان هر دو جلد قران اند. حمد هفت آیه دارد. انسان هم هفت نقطه ی بدن اش را در سجده نماز باید به زمین بگذارد.

۱- سر انسان بسم الله الرحمن الرحیم است.

۲- کف دست انسان الحمدلله رب العالمین است.

۳- کف دست چپ انسان الرحمن الرحیم است.

۴- زانوی راست انسان مالک یوم الدین است.

۵- زانوی چپ انسان ایاک نعبد و ایاک نستعین است.

۶- پای راست انسان اهدنا الصراط المستقیم است.( و لذا گفته اند با پای راست برو مسجد)

۷- پای چپ انسان صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین است.

 

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:24  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
تاریخ وفات حاج شیخ حسن علی اصفهانی (نخودکی) و تاریخ تولد من یکی است ۵/۷/۱۳۲۱  .  بعضی از مطالب نوشته شده در کتاب نشان از بی نشانها صحت ندارد و پسر ایشان از خودش نوشته است. 
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:48  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 

خدا هم صلوات می فرستد. تمام جانداران و اشیاء عالم با ذکر صلوات سرپا هستند. رزق ملائکه و جن ها را با صلوات می دهند. چون صلوات نور است و تغذیه ی آنها هم نور است.

ما چرا تا آسمان هفتم نرویم؟ از آسمان هفتم بپرسید. چرا ما تا آن جا نرویم؟ مگر تا آن جا رفتن فقط کار محمد (ص) و علی (ع) است؟ نه ! مال من و تو هم هست. من و تو باید بتوانیم تا آسمان هفتم بالا برویم. همة آسمانها در درون من هم هست. هفت زمین و هفت آسمان داریم. خدا آدم را از هفت زمین و هفت آسمان ساخت. و هفت بار چله نشینی کرد. پس من هم می توانم تا آسمان هفتم بروم.

ما نماز را برای خودمان می خوانیم. خدا نیاز ندارد. در نماز هفت نقطه از بدنمان را زمین می گذاریم و از هفت زمین عالم انرژی می گیریم. مثل موبایل که باید باطریش را شارژ کرد من و تو باید در پنج وقت معین باطری وجودمان را شارژ کنیم. هر چه در عالم وجود دارد در انسان هم وجود دارد.

فردی مراجعه کرد به حسینیه. برای ملکش که مشکل داشت و حل نمی شد. دو برگ صلوات (9000 صلوات) به او داد با آب. وقتی داشت از پله ها بالا می رفت صدایش زد که بیا تا برای کمرت هم دعا بخوانم خوب شود. فرد در بارة کمرش چیزی نگفته بود.

چطور می شود که بعضی ادعا می کنند که علم غیب دارند؟ در حالی که هر که چنین حرفی را بزند شیطان است. هیچ بنی بشری نمی تواند علم غیب داشته باشد. ولی اگر خالق را بشناسی خدا این علم غیب را می دهد. چشم می شود عین الله، گوش می شود اذن الله، دست می شود یدالله. (این  سخن همان "قرب نوافلی" است).     

انسان تا حقیقت را نشناسد نمی تواند عاشق بشود. تا واقعیت را تا چیزی را لمس نکند نمی تواند به عشق و معرفت برسد. عشق همان معرفت و شناخت است.

به شخصی گفت تو چند نفری؟ گفت یک نفرم. گفت نه چهار نفری. خدا هست با خودت و دو موکلت می شوید چهار نفر.

من از جراحی پرسیدم چند سال است جراحی می کنی؟ گفت 10 سال. گفتم کاسة سر چند تا سوراخ دارد؟ گفت نمی دانم. گفتم کاسة سر دو نیمه است. در هر طرف 14 سوراخ وجود دارد که شلنگ هایی از مو باریکتر به آنها وصل است که با هم می شود 28 تا (به تعداد حروف الفبای عربی). 14 تا اکسیژن می برند و 14 تا دی اکسید کربن می آورند. مغز این طوری اکسیژن می گیرد.

اگر چیزی حق من است به من می رسد چه دنبالش بروی یا نروی. تا چیزی از گلویم پایین نرود مال من نیست. پس اگر چیزی جلوی من هم باشد حق ندارم بگویم مال من است. پس نباید حرص زد. می بینید؟ خیلی ساده است.
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 

 در این عالم هیچ چیزی مفت و مجانی نیست. خدا هیچ چیزی را مفت و مجانی به کسی نمی دهد. ساعی بابا هند هم اگر توانایی هایی دارد به علت کف نفسی است که کرده، جلو نفس اش ایستاده، جلو خواهش های نفسانی اش ایستاده، خدمت به خلق می کند، احسان می کند، اشتغال زایی می کند، کارگاه های زیادی راه انداخته و نابینایان را در آن جا مشغول به کار خیاطی کرده، دانشگاه ساخته، خدا هم به عوض به او قدرت داده و از جمله این که از کف دستش "غبار" بلند می شود. و خاک به دیگران می دهد. همان طور که من با دستم آب می دهم و آب می زنم. او با خاک کار می کند. من با آب کار می کنم. هر کس به طریق خودش.

ما هر چی می بینیم دلمان می خواهد. در حالی که این هوای نفس است، در حالی که باید به ودمان بگوییم که این که مال تو نیست چطور می توانی بخواهی. تو که مالک آن نیستی.

از چیزهایی حرف می زنیم که ندیده ایم. در حالی که چهار انگشت بیشتر با حقیقت فاصله نداریم و آن فاصله ای است که بین چشم و گوش ما وجود دارد. چرا چیزی را که ندیده ای می پذیری و تحلیل می کنی و در باره اش صحبت می کنی؟ تازه خدا می گوید هر چیزی را هم که می بینی حق نداری بگویی. بپوشانش. ستار العیوب باش. چرا عیب مردم را باز می کنی؟ چرا بدیهای این و آن را بر زبان می آوری؟ مگر تو دیده ای که می گویی؟ اگر هم دیده ای از که اجازه گرفته ای که داری می گویی؟ خدا که خالق خلق است، سمیع و بصیر است می بیند و می شنود، می گوید نگو و بپوشان ولی باز تو می گویی.

آقای مهندس غفاری استاد دانشگاه علامه طباطبایی است می پرسد چرا گاهی اوقات پردة جلو چشم می رود کنار ولی دوباره بسته می شود؟ چون یقین ما زیاد نشده و باز به هواهای نفسانی خود توجه می کنیم و هوای نفس مان موجب بسته شدن چشممان می شود.

ما شیعیان از نسل ابراهیم هستیم.

نوح 950 سال به تبلیغ بود. مردم را دعوت به خداپرستی و ترک شرک و بت پرستی کرد. و می گفت جز خدا را نپرستید. مردم هم به تبع ثروتمندان و اشراف جامعه به نوح ایمان نمی آوردند. نوح در طول این همه سالهای طولانی تنها توانست عدة انگشت شماری (که متشخص های جامعه به آنها می گفتند: اراذل و اوباش، یه مشت مردم بی سر و پا که سرشان به تنشان نمی ارزد) را جذب بکند. معلوم می شود ایمان آوردن امر آسان و رایجی نیست و هر کسی نمی تواند ایمان بیاورد. نوح آخر سر از خدا عذاب قومش را خواست. خدا هم خواستة نوح را اجابت کرد و از زمین و آسمان سیل آمد و کسانی که داخل کشتی نشده بودند (بجز پیرزنه) غرق شدند. خدا پس از طوفان به نوح گفت برو کوزه گری کن و کوزه بساز -کوزه گری را نوح ایجاد کرد- پس از این که کلی کوزه ساخت، خداوند کوزه هایش را شکست. نوح خیلی ناراحت شد و اعتراض کرد که چرا کوزه های مرا شکستی؟ خدا هم در پاسخ گفت تو چرا بنده های مرا کُشتی؟ مگر من برای ساختن بنده هایم زحمت نکشیده بودم؟ این جاست که عیب و مشکل نوح مشخص می شود. در حالی که پیغمبر ما -صلوات الله علیه و آله- برای قومش و امتش از خدا عذاب نخواست با آن که خیلی اذیتش کردند. خیلی آزارش دادند. گرفتار ابوجهل و عمویش شد. با وجود آن که می دانست که بعد از مردنش حق علی و اولاد علی را می خورند و تمام فرزندانش را خواهند کشت. ولی از خدا برای هیچ آنها بدی و عذاب نخواست. نفرین نکرد. به همین دلیل است که او از همة پیغمبران برتر است. چون یقین اش به خدا از همة انبیاء بیشتر بود. به همین دلیل است که خدا هم به او می گوید تو "خلق عظیم" داری، تو "رحمه للعالمینی". حالا ببینید نوح چند نفر را جذب دین کرد و پیغمبر ما چند نفر را؟

پسر نوح نفس نوح بود. هر چه نوح به پسرش گفت بیا و برگرد. بیا و توبه کن. نفس اش گوش نمی داد. ولی وقتی نوح داشت کشتی می ساخت، یه پیر زن به نوح گفت چه می کنی؟ گفت دارم کشتی می سازم. گفت چرا می سازی؟ گفت تا وقتی عذاب خدا نازل شد توی کشتی برویم. گفت عذاب خدا کی نازل می شود؟ نوح گفت وقتی ساختن کشتی تمام بشود. پیر زن گفت آن موقع مرا هم سوار کشتی ات می کنی؟ نوح گفت چرا سوار نکنم. پیر زن گفت مرا خبر می کنی؟ نوح گفت هر وقت تنورت پر از آب شد آن موقع وقتشه، بیا سوار کشتی شو. قصه اش در سورة هود آمده. زمانی که طوفان و باران شروع شد، پیر زن در کنار تنورش (از آن تنورهای زمینی که ته اش آتش روشن می کنند و خمیر نان را به دیوارة آن می زنند تا بپزد) بود و داشت نان می پخت. پیر زنه چون ایمانش قوی بود، یقینش شدید بود و به آنچه نوح بهش گفته بود هیچ شک و تردید نداشت، با وجود این که می دید باران می بارد، ولی چون می دید که آب از تنورش بالا نزده و فقط ته تنورش کمی خیس شده، به نان پختن خود مشغول بود و کارش را ادامه می داد و منتظر بود زمانی حرکت کند و برود سوار کشتی شود که آب از تنورش بالا زده باشد. گاو پیر زن هم در آن جا در حال چریدن بود. کشتی سوار بر موجها شد و نوح یادش رفت که پیر زن را خبر کند.  سیل همه جا را گرفت و نوح هم همة حواسش پی پسرش (نفسش) بود و دنبال پیر زنه نرفت. به پسرش می گفت پسرم بیا و همراه ما سوار شو و از کافران نباش. پیر زن مومن را نرفت صدا کنه و فقط دنبال نجات دادن پسرش بود. در حالی که خدا به او گفته بود که پسرت از اهل و خاندان تو نیست. او فرد ناصالحیه. چیزی را که نمی دانی از من درخواست نکن. کشتی رفت و برگشت و در همان جای اولش بر زمین نشست. نوح به یاد پیر زن افتاد و به سراغش رفت. دید پیر زن تنورش روشنه و در حال پختن نان است. پیر زن به نوح گفت چی شد هنوز وقتش نشده؟ نوح به پیر زن گفت مگه سیل را ندیدی که همه جا را گرفته، کوه ها را گرفته؟ مگه به تو نگفته بودم هر وقت تنورت از آب پر شد بیا سوار کشتی شو؟ پیر زن گفت چرا گفتی ولی آخه من که تنورم پر از آب نشد. فقط زمین کمی خیس شد. یعنی به کلام نوح یقین داشت. تردید در حرف نوح نکرده بود. خدا هم نگذاشت یقین او خراب شود. نگذاشت آن جا را آب بگیرد. نوح خیلی حیرت گرفتش.

من خدا نیستم، ولی از خدا جدا نیستم.

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 

فكر مي‏كنم سال 1371 بود كه يكي از دوستان از من خواست به كارگاهش بروم و دعايي بخوانم. فروشش كاهش پيدا كرده بود. من به اتوبان آهنگ رفتم. روز جمعه بود. آن‏جا نزديك كارگاه سگي را ديدم كه ماشين زيرش كرده بود و از كمر به پايين كامل له شده بود. پهن شده بود و افتاد بود روي زمين. حالش خيلي بد بود. من اين سگ را كه ديدم خيلي دلم سوخت. گفتم بابا! يكي براي اين بنده‏ي خدا كمي آب بياورد. گشتم پلاستيكي پيدا كردم و اب كردم گذاشتم جلو سگ. كارم كه تمام شد، اين دوستم مرا آورد تا حسينيه پنج تن و رفت.  ساعت حدود 5/10 صبح بود. به حسينيه آمدم ولي من تمام فكر و ذهنم پيش سگه بود. طاقت نياوردم. اراده كردم كه برگردم. در خارج شدن از حسينيه بودم كه يكي از دوستان (آقاي حسين پروانه) كه معمولاً حسينيه مي‏آ‏يد خدمت مي‏كند، گفت كجا مي‏روي؟ گفتم سر مريض. بمان تا من بيايم. گفت نه من هم ميآيم. به همراه هم سوار ماشين شديم و به ميدان امام حسين رفتيم. من ‏ايستادم. گفت چرا توقف كردي؟ گفتم مي‏خواهم يك جگر سفيد بخرم. حسين آقا خيلي تعجب كرد. گفت آقا ديدن مريض كه ميروند جگر سفيد نمي‏برند. بالاخره اينقدر اصرار كرد تا من قضيه را برايش تعريف كردم. گفت پس بنشين توي ماشين تا پليس جريمه نكند. من مي‏خرم مي‏آورم. حسين آقا جگر سفيد را خريد و آورد. رفتيم به اتوبان آهنگ. چون سگ مجروح بود يك حالت حمله‏اي در رفتارش بود. هم اون مي‏ترسيد و هم من مي‏ترسيدم. چاقويي هم همراهمان نبود كه جگر را تيكه تيكه كنيم. بنابراين جگر سفيد را همان‏طوري پرت كردم جلو سگ. و با فاصله نگاهش مي‏كردم. من گريه مي‏كردم و باهاش حرف مي‏زدم و او هم به من نگاه مي‏كرد و گريه مي‏كرد. فقط به نيت سگه رفته بوديم. به اون آقا گفتم: ” آقا! 10 صلوات مي‏فرستم به نيت اين‏كه اين سگ خوب شود“. صلوات ها را فرستادم و دعا خواندم و از دور رويش دست كشيدم و برگشتيم. ساعت يازده و نيم صبح بود برگشتيم حسينيه. از اون آقا پرسيدم ”آقا! شباني هنوز آن‏جاست؟ هستش؟“ جواب دادند كه ”شباني كيه؟ شباني كه تويي؟ گفتم:”نه! شباني آن سگه‏س“، آقا گفت: ” نه! ديگه آن‏جا نيست“. من تا امروز كه دارم اين را تعريف مي‏كنم، هيچ چيزي به اندازه‏ي قضيه‏ي آن سگ مرا خوشحال نمي‏كند.

  نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 

قادر شبانی در سال 1321 در يكي از روستاهاي مرند به دنيا آمد و تا 9 سالگي‏اش را در مرند گذرانده است. دو ساله است كه پدر از دنيا مي‏رود. اكنون او بايد طعم تلخ و گَس يتيمي بچشد. كي فكرش را مي‏كرد كه پدر مي‏ميرد و مادر و بچه هايش تنها مي‏مانند. تنهاي تنها؟ باز هم خدا هست. خدا تنها ناظر و بازيگر پنهان چنين صحنه‏هايي است. پدر كه مي‏رود براي آن‏ها ”فقر و نداري“ را به‏جاي مي‏گذارد. چيست اين ارث نداشتن كه تمامي بزرگان عالم وارث آن‏ هستند؟ براستي پس از رفتن پدر كودكان با انبوه و كوله بار مشكلات چه خواهند كرد؟ نمي‏تواند بيش از يك سال به مدرسه برود. آيا ”سلطه‏ي نداري“ اجازه‏اش‏ نمي‏دهد؟ گويا دو تا مُلك و مملكت داريم. آري! در هر كشوري، در هر شهري و در هر محله و خانواده‏اي دو تا حكومت و دو تا پادشاه داريم. يكي حكومت و پادشاه دارايي و ثروت و ديگري حكومت و پادشاه فقر و نداري. استاد و خانواده‏اش در حكومت فقر واقع مي‏شوند. وقتي تعريف مي‏كند. در بين صحبت كردن به ناگهان سرعت كلامش كُند مي‏شود. ديگر فهميده‏ام حتماً باز تيغ خاطره‏ها تنِ روحش را خليده اند. روح حساسش از به ياد آوردن آن حوادث آن تصاوير سياه و سفيد سال‏هاي رنج، چنان غمگين و گرفته مي‏شود كه سعي مي‏كند سريع عبور كند. راستي چرا خدا چنين رقم زده است كه او همه‏ي ”نداشتن‏ها“ را تجربه كنند. آيا نمي‏شود گل نيلوفري خدا و ”به خود آمدن“ در شرايط و زيست متعادل‏تري در درون آدمي غنچه كند؟ ولي چراهاي بسياري هست كه بايد از آن‏ها گذشت. خود خدا گفته كه ”خُلق الانسان في كبد“. گويا صورت آن ”انسان ديگر“، آن ”من اصلي“ كه در زير هفت لايه‏ي ديگر و هفت عالم و هفت اقليم ديگر درون پنهان است و در خواب است، پيدا و بيدار نمي شود مگر به رنج كشيدن. بودا هم عجب جملاتي گفته است در باره‏ي تاثير رنج بر بيداري انسان. پيداست منظور بيداري جسم نيست منظور انسان نهفته در درون است. ناملايمات زنگار را از روي لوح دل پاك مي‏كند. و استاد بايد بحاطر زنده ماندن و تامين معاش ديگر به مدرسه نرود و بايد در منزل اقوام ”نوكري“ و ”چوپاني“ كند. يا در يك ”خياطي“ كار كند تا روزي پنج زار مزد كف دستش بگذارند. خياطي؟ آري! خياطي. اين شغلي است كه استاد دوستش دارد و هنوز به آن مشغول است. مي‏گويد: ”علاقه‏ي بسيار زيادي به آن دارم و زندگي‏ام از اين راه مي‏گذرد. از طايفه‏ي مُلا مَناف است. مردي كه خدا به او علم لدني داده بود. مردي كه كهن‏سالان مرند از كراماتش چيزهاي زيادي مي‏دانند. به‏ چشمهايش نگاه مي‏كنم. زلالِ زلال هستند. مثل اشكِ چشم. مثل آن چشمه‏هاي پاك كه گاهي آدم توي باغ‏ها و يا بين راه‏ها پيدا مي‏كند. چشمهاي زيبا، صادق و پاكش تو را مي‏گيرد. با تو حرف مي‏زنند. بعضي كه اوصافش را شنيده‏اند، به حسينيه مي‏آ‏يند تا او را ببيندش، يكه مي‏خورند. برايشان باور كردني نيست كه مردي كاملاً معمولي را ببينند با قيافه‏اي مثل خودشان. و صحبت كردني مثل صحبت كردن خودشان. معمولي و متعارف. نه گيسوان بلندي دارد كه بر شانه‏هايش افتاده باشد، نه شالي بر كمر بسته است. نه عبايي و .... اغلب كساني كه به حسينيه‏ي پنج تن آل عبا مي‏آيند با ”پيش فرض“ معيني به حسينيه مي‏آيند. بدنبال چهره‏ا‏ي عارفانه هستند. بدنبال كسي هستند كه محاسني بلند و زيبا دارد. در جستجوي چهره‏اي هستند كه پيشترها همانندش را در تاريخ عرفان و ادبيات ديده و خوانده‏‏اند. به دنبال كسي هستند كه وقتي حرف مي‏زند لحن كلامش آهنگين است و ساختار جملاتش مسجع و موزون است. راقم اين سطور از خيلي‏ها پرسيده‏ام كه نظرتان در باره‏ي ايشان چيست؟ پاسخ‏هايي كه داده‏اند، چنين است: ”آن چيزي نبود كه فكرش را مي‏كرديم“، ”آن چيزي نبود كه انتظار داشتيم ببينيم“، ]از يك خانم دكتر ش.ز. كه استاد تمام است و پژوهشگر نمونه‏ي كشور است وقتي مي‏پرسم نظرتان چيه؟ مي‏گويد:[ ”آدمِ پاك و خوبي به نظر مي‏رسد“. برخي بويژه كساني كه حاجتشان برآورده نشده، فكر مي‏كنند او هم از جمله‏ي كساني است كه در اين وانفسا كه خلق در گرداب مشكلات مختلف گرفتار آمده‏اند، خرده هوششان را بكار انداخته‏اند و براي خود دكاني باز كرده اند تا جيب و كيسه‏ي خود را پر كنند. و مثلاً ايشان هم مشترياني پيدا كند تا لباس و يا انگشترهاي شرف‏الشمس خود را بفروشد. در طول تاريخ هميشه اهل الله و بويژه آندسته كه ماموريت يافته اند به ميان مردم بازگردند و با مردم ارتباطي برقرار سازند آماج تهمت‏هاي بسيار قرار گرفته‏اند. مردم انتظار دارند اهل الله را به نحو ديگري و به شدت غير بشري بيابند. گويي از ديدن شخص ديگري چون خودشان ارضا و اقناع نمي‏شوند. در حالي كه در باره‏ي چنين ”اشخاص عوالمي“، بايد گفت كه آنان از نظر ويژگي‏هاي جسماني و رفتاري شبيه بقيه‏ي مردم هستند، ولي از نظر ريخت‏شناسي عوالمي و جسم‏هاي بعديشان با ما يكي نبوده و تفاوت‏هاي بنيادي دارند. اما اين‏كه آيا راهي وجود دارد كه در باره‏ي مردان خدا و دوستان اهل بيت (عليهم السلام) افراط نكرد و”انا بشرٌ مثلكم“ را فهم مرد و از آن طرف هم ”الّا يوحي الي“ را درك كرد و تفريط نكرد؟ و زندگي اين‏جهاني اين قبيل اشخاص را به خرافه و اغراق‏گويي آلوده نكرد؟ بايد گفت تا مي‏توان در اين باره بايد در عرصه‏ي عمومي گفتگو كرد و با بازسازي و اصلاح درك‏ مردم و جامعه به فرهنگ سازي صحيح اقدام كرد و خرافه‏ها را زدود. استاد بارها گفته است كه ” بارها گفته‏ام والله من غيب نمي‏دانم. پيغمبر هم غيب نمي‏دانست، از من بت درست نكنيد. “. ‏از پدرش سه پسر به جا ماند. يكي صابر كه در زمان نداري مُرد. برادر بزرگتر نادر و قادر مي‏مانند. چنين صلاح مي‏بينند كه مادر به‏ناگزير پس از مرگ پدر به همسري عمو درآيد. عمو مادر را به آبادان مي‏برد و در آن‏جا زندگي مي‏كنند. قادر تا دو سال در مرند تنها مي‏ماند. يك بار كه او را به آبادان مي‏برند تا مادرش را ببيند، ديگر بر نمي‏گردد. خود مي‏گويد مي‏گويد: ”مي‏خواستم كه پيش مادرم بمانم“ و ادامه مي‏دهد كه ”ثمره‏ي ازدواج مادر و عمو سه برادر و يك خواهر است“. در آبادان هم كه مي‏ماند، باز ناچار است كه كار كند. پسر بچه‏ي غريبي كه فقط ميتواند به زبان تُركي صحبت كند و هيچ فارسي صحبت كردن نمي‏داند. تصورش را بكنيد! در كجا؟ در آبادان. بچه‏ها خيلي اذيتش مي‏كنند و سر به سرش مي‏نهند. چاره چيست؟ ارتباطش را با بچه‏ها كوچه و خيابان بايد كم كرد. مي‏گذارندش جايي تا سرش به كار كردن مشغول باشد. در يك كفاشي. ولي يك‏روز به طور تصادفي و احتمالاً بي هيچ غرضي، عمو شعري طنز دار و شايد نيش‏داري در باره‏ي كفاش‏ها مي‏گويد كه خيلي بر روي قادر تاثير بدي مي‏گذارد. تا آن‏جا كه تصميم مي‏گيرد پيشه‏اش را تغيير دهد. ديگر به مغازه‏ي كفاشي نمي‏رود. و او حالا وردست يك خياط به شاگردي مشغول مي‏شود. عمو مي‏ميرد، مادر و پسر اين امكان را پيدا مي‏كنند تا يك‏بار ديگر پيش هم باشند و با هم زندگي كنند. ولي اين بار براي هميشه. خودش مي‏گويد: ” از آن زمان كه عمو به رحمت خدا رفت، تا امروز مادر با ما زندگي مي‏كند“. از عمو زياد نمي‏گويد. ولي به واژه‏ي مادر كه مي‏رسد چهره‏اش شكفته مي‏شود. خون تازه توي صورتش مي‏رود. گويي دارد از ريحانه نوه‏ي دختري‏اش حرف مي‏زند. با مهرباني و علاقه مي‏گويد: ” من به دعاي مادرم هست كه زندگي مي‏كنم“. از همان بچگي عشق‏ داشته تا در مراسم عزاداري امام حسين (ع) خدمت كند: ”در آبادان از همان 12- 13 سالگي در حسينيه‏ي آذربايجاني‏هاي مقيم آبادان، در منزل آقاي حسين زاده كه علما را از قم مي‏آوردند براي سخنراني، براي مهمان‏هاي امام حسين (ع) ظرف مي‏شستم. هميشه علاقه داشتم در تشكيلات آقا و اربابم امام حسين (ع) خدمتگزار باشم“. پرانتزي در بين صحبت‏هايشان باز مي‏كنند و مي‏گويند: ”خيلي‏ها هستند كه مي‏گويند ما نوكر حسينيم (ع). من قبول ندارم. چرا كه معتقدم نوكر امام حسين (ع) فقط يك نفر بود و آن هم برادرش حضرت قمر بني هاشم (ع) بود. من نوكر حسين (ع) نيستم، مي‏خواهم باشم، دلم مي‏خواهد ولي نمي‏توانم. من تنها غلام مهمان‏هاي حسينم‏(ع)“. در سال 1342 به سربازي مي‏رود. در نيروي دريايي آبادان: ”هنوز هجده سال نداشتم كه سرباز شدم. همان سال بود كه امام ]خميني[ را تبعيد كردند“. از سربازي بر مي‏گردد. دوباره به بازار مي‏رود تا كار پيدا كند. براي كار كردن به ذهنش مي‏رسد كه مدتي به كويت برود. به طور قاچاق به كويت مي‏رود. زياد نمي‏ماند. دو سال بعد بر مي‏گردد. حالا ديگر مادر در آبادان نيست. به مرند رفته است. او هم به مرند مي‏رود. مشخص است نمي‏تواند دوري از مادر را تحمل كند. در مرند با دختر يكي ديگر از عموها ازدواج مي‏كند. حدود دو سال در مرند سكونت مي‏كند و باز هم به خياطي مشغول است تا اين‏كه دوباره تصميم مي‏گيرد به آبادان برگردد. اما اين بار آن‏ها سه نفر هستند. او ، همسر و جعفر پسرشان كه حالا يكسال و نيم از تولدش مي‏گذرد. كار كردن در آبادان با جديت و پشتكار ادامه دارد. او توانسته است كه در بازار كويتي‏ها خانه‏‏ و پشت بازار هم مغازه‏اي براي خودش بخرد و در آن خياطي كند: ”درآمد بد نيست. زندگي را مي‏شد چرخاند“ تا اين‏كه جنگ از راه مي‏رسد. راستي! چه كسي مي‏داند فردا چه مي‏شود؟ برق ديگر نيست. جنگ همه‏ي تاسيسات شهري را از كار انداخته است. بدون برق، كولر هم كار نمي‏كند. آن هم در هواي داغ آبادان و با وجود بچه‏هاي كوچك، چه بايد كرد؟ بايد مهاجرت كرد. همه چيز را خانه و مغازه را رها مي‏كنند و با خانواده به تهران مي‏آيند. مي‏فرمايد: ”از آن زمان تا حالا ديگر دنبالش نرفتم“. جعفر كه اولين فرزند است. در سن 12 سالگي سرطان گرفته است. از ناحيه‏ي پا: ”غده‏اي در پايش درآمد“. ناگزير مي‏شوند هر چه دارند بفروشند و خرج درمان جعفر كنند. اما تلاش‏ها همه بي‏فايده است. سال 1354 جعفر را براي درمان به تهران مي‏آ‏ورند. مي‏روند به منزل احمد برادر ناتني كه در تهران دانشجو است و در همين ميدان گرگان سكونت دارد. زمستان سردي استو برف سنگيني باريده است. و بايد بچه را با پاي پياده تا بيمارستان امام خميني ببرد. معالجه‏ي جعفر يك سال بدرازا مي‏كشد ولي سرطان حاضر نيست دست از سر جعفر بردارد. و جعفر خوب نمي‏شود. استاد مي‏گويد: ”حالا كه مردم به اينجا مي‏آيند و يا خودشان مريضي سخت دارند و يا بيمار بدحال مي‏آورند، من مي‏دانم چه مي‏كشند، من مي‏دانم كه آن‏ها چه حالي دارند. چون به سر خودم آمده است. آدم تا خودش نكشد، متوجه نمي‏شود“. حاج خانم همسرشان براي بهبود و سلامتي جعفر بارها نذر مي‏كنند و سفره باز مي‏اندازند. شايد او شفا بگيرد و خوب شود. استاد وقتي از حاج خانم صحبت مي‏كند، با احترام بسيار زيادي از ايشان صحبت مي‏كند. هر وقت حاج خانم مي‏خواهد مطلبي را يادآوري كند، استاد سريع كلام خود را قطع مي‏كند، صبر مي‏كند تا صحبت حاج خانم تمام شود. در اين حال، سراپا گوش مي‏شود و چيزي نمي‏گويد. در باره‏‏ي ايشان مي‏گويد: ” ما اين مسير زندگي از اول تا حالا با همه‏ي مسائلش با هم گذرانديم“ يا ميگويد: ” او از نظر ايماني و اعتقادي از من قوي‏تر است و از من پيش است“. بي‏نتيجه از درمان به آبادان برگردند: ”جعفر ديگر روي ويلچر بود. يك روز خسته شديم از وضعيتي كه داشتيم. رفتم لبِ شط. رو كردم به بصره سمت كربلا. هميشه در مواقع سختي و مشكلات كارم همين بود. هر وقت كه كارم گره مي‏خورد، همين كار را مي‏كردم. اين بار هم رفتم لب شط آبادان و رو كردم به ارباب ]حسين (ع)[ و با ارباب شروع به صحبت كردن. در اين حال من نه التماس مي‏كنم و نه قسم‏ مي‏دهم. زمان مي‏دهم. زمان مي‏دهم تا 24 ساعت. كه تا كمي اين ور يا آن‏ور اين كار را بكن. گفتم يا حسين(ع) من هر وقت به تو رو انداخته‏ام، رويم را زمين نيانداخته‏اي و به من داده‏اي. گفتم ارباب من ديگر چيزي ندارم. هر چه داشتم براي درمان جعفر فروختم. حالا شما 24 ساعت وقت داريد كه جعفر را يا خوبش كنيد يا از من بگيريدش. يا اين‏ور كن يا آن ور كن. 24 ساعت تمام نشده بود. هنوز 9 ساعت مانده بود كه 24 ساعت تمام شود كه بچه را از ما گرفت. امانتي را كه به دست ما داده بودند، گرفتند. من گريه نمي‏كردم. مي‏گفتند اين استاد قادر چقدر سنگ دله. ولي من حرفم اين بود كه او نزد ما امانتي بود كه حالا گرفته‏اند. اين‏كه چرا گرفتند به ما ربطي ندارد“. استاد ادامه مي‏دهد، مي‏گويد: ”بعد از رفتن جعفر ديگر خدا به ما فرزندي نداد. هر كار كرديم و به هر پزشكي كه مراجعه كرديم، به ما جواب رد مي‏دادند. هر بار كه خانم باردار مي‏شد، بچه سه ماهه سِقط مي‏شد. هفت بار بچه سقط شد. يك روز به ‏خانه آمدم و ديدم خانم گريه مي‏كند. پرسيدم چرا گريه مي‏كني؟ گفت براي اين‏كه پزشك‏ها مي‏گويند شما چون دختر عمو و پسر عمو هستيد، بچه‏هاي شما نمي‏مانند و بچه‏دار نمي‏شويد. اين حرف بر من گران آمد. گفتم من قبول ندارم. اگر اين‏ حرف درست باشد پس علي (ع) و زهرا (س) هم نبايست بچه‏‏دار مي‏شدند. به خانم گفتم نيت كن به حسينيه مي‏رويم. به حسينيه رفتيم. به خانم گفتم چه نيت كردي؟ ايشان آن سال‏ها يك گردن بند خيلي قشنگ داشت كه فيروزه‏ي اصل بود. گفت اين را نذر كردم و اشاره به گردن بند فيروزه‏اش كرد. گفتم خوب نذري كردي. نذرت را ادا كن. گردن بند را از گردنت بردار كه ديگر مال تو نيست. گفت اگر بچه آمد مي‏دهم. گفتم قبول، اگر داد بعداً بده، ولي از الان در بياور بگذار كنار چون ديگر مال تو نيست“. سال 1357 از راه مي‏رسد. اوايل انقلاب است، خدا يك دختر داده است، اسمش را فاطمه مي‏گذارند. بچه را بر مي‏دارند و گردن بند فيروزه را كه نذر كرده بودند، روي سينه‏ي بچه مي‏گذارند و به حسينيه مي‏روند تا نتيجه‏اي را كه از حسينيه گرفته‏اند نشان دهند و نذر خود را به حسينيه ادا كنند. مي‏گويد: ”يادم هست كه آن‏روز همين آقاي سبحاني روي منبر بودند و داشتند سخنراني مي‏كردند“. از تولد فاطمه چند روزي بيش‏تر نگذشته كه سينما ركس آبادان را آتش ‏مي‏زنند. منزل نزديك سينما است، در همان محله است. دود سياه تمام محله را گرفته است. در اثر دود چشم هاي درشت و سياه فاطمه ريز مي‏شود. او نيز همانند همه‏ي مردم ظلم ستيز در همان سال‏هاي پيش از انقلاب وارد مسائل انقلاب مي‏شود. بعضي از افراد مبارز سياسي و انقلابي را كه از دست عوامل حكومت شاه مي‏گريزند به منزل خود پناه مي‏دهد. ”مثل مرحوم آقاي كافي، ‏آقاي سبحاني و خيلي از كسان ديگر را در منزل‏مان در بازار حسيني‏ها پنهان مي‏كرديم. كساني را هم كه در درگيري‏هاي خياباني كه تيراندازي مي‏شد و گاز اشگ‏آور مي‏انداختند و فرار مي‏كردند ما در خانه راه مي‏داديم“. به امام خميني (ره) عشق مي‏ورزد و با علاقه و احترام زياد از او ياد مي‏كند. او را خيلي دوست دارد. هميشه سخنراني‏ها و صحبت‏هاي امام را با دقت گوش مي‏داده است: ” امام يك مرد الهي بود. يك دنيا مطلب داشت. من از او خيلي مطلب گرفتم. بعضي دنبال ثروت رفتند ولي من دنبال نصايح و صحبت‏هاي امام رفتم“. و از ارزش عالِم و نصيحت‏هاي عالِم سخن مي‏گويد: ”نصايح عالِم خيلي ارزشمند است. بيشترين ارزش يك عالِم به نصيحت‏هاي اوست“. حالا سال 1359 است و دو سال از انقلاب گذشته است. جنگ چون بختك خود را روي آبادان انداخته است: ”سال 1359 كه جنگ شروع شد، ديگر نمي شد در آبادان بمانيم. برق نداشتيم. كولرها كار نمي‏كردند. نمي‏شد ماند. فاطمه يك سال و نيم داشت و سكينه هم نه ماهه بود كه خانه و زندگي و مغازه را به طور كامل رها كرديم و با زن و دو بچه آمديم تهران. تهران كه آمديم هيچ چيز نداشتيم. نه وسيله‏اي، نه اسباب اثاثيه‏اي، هيچ چيز. يك تهراني اگر يك كمبودي داشت سريع اعتراض مي‏كرد و زود ابراز ناراحتي مي‏كرد، ولي جنگ‏زده‏ها همه‏ي زندگي‏شان را در راه جنگ، در راه مذهب‏ از دست داده بودند. ما حتي يك استكان هم نداشتيم كه در آن يك چايي بخوريم. حتي يك قوري نداشتيم كه در آن چايي درست كنيم. شيرهاي شيشه‏اي مي‏خريديم و از ظرف آن براي چاي خوردن استفاده مي‏كرديم. يادم هست كه يك پلوپز داشتيم كه احمد برادرم آن‏وقت به ما كادو داده بود. در آن، هم غذا مي‏پختيم و هم چاي درست مي‏كرديم و هم براي بچه‏ها شير درست مي‏كرديم. منتي سر هيچ كس نداريم، ما همه را براي مذهب كرديم. وظيفه بود. 25 روز بود كه آمده بوديم. مقداري پول داشتيم آورده بوديم و هر روز از آن خرج مي‏كردم. ديدم پول‏ها دارد تمام مي‏شود. گفتم خدايا چكار كنم؟ 12500 تومان دادم يك چرخ خياطي و دو تا اُتو خريدم. توي خانه نشستم به خياطي كردن. از بنياد امور جنگ زدگان هم هيچ كمكي نگرفتيم. فراموش نمي‏كنم يك روز ديدم خانم رفته از بنياد دو تا پتو گرفته. سر آن دو تا پتو من با خانم درگير شدم، گفتم يا الله برو پس بده. من درگير شدم. مي‏گفتم چرا مي‏خواهي از دولت چيزي بگيري؟ گفتم من خياطم، كار مي‏كنم. من آن موقع هر روز تعداد زيادي شلوار براي بنياد مي‏دوختم. براي بنياد صلواتي كار مي‎كردم ولي چيزي از كمك‏هاي بنياد نمي‏گرفتيم. به خانم گفتم فكر بكن كه ما در جنگ مُرديم و ديگر زنده نيستيم. با هيچي شروع كرديم. شبانه روز كار كردم و زندگي را از نو ساخته شد. خدا اين قدر كرامت كرد و داد تا دوباره توانستم روي پاي خود بايستم. لباس درست مي‏كردم و مي‏فروختم تا آن‏جا كه توانستم جايي را اجاره كنم. سپس با قرض و قوله و بدهي زياد توانستيم همين خانه را بخريم . از سال 1361 به همراه رفقاي‏مان ‏مي‏رفتيم جبهه. بچه‏ها تانك تعمير مي‏كردند. من هم خياطي مي‏كردم. در آنجا شروع كردم از طريق تعاوني جنگ زدگان خياطي راه انداختم و اشتغال ايجاد كردم. به خانواده‎‏ها‏ي شهدا كمك مي‏كرديم. با دوستم آقاي ”فرنوش سيف‏اللهي“ كه در جنگ شيميايي شد و هنوز هم شيميايي است شروع به فعاليت كرديم. ايشان آن‏ زمان معاون اشتغال بنياد بود. ما با هم از تهران به مناطق جنگي كشور به ماموريت مي‏رفتيم. با حكم رسمي بنياد. من در ازاي كار كردن با بنياد هيچ پولي نمي‏گرفتم. صلواتي كار مي‏كردم. خودم ماشين شخصي داشتم. يك نيسان بود كه با آن مي‏رفتم و مي‏آمدم“. بهمن ماه سال 1364 است. استاد بايد دوباره به ماموريت برود. دو ماه مانده به رسيدن عيد نوروز. حكم ماموريتش را ‏گرفته است. با نيسان‏اش به‏ راه مي‏افتد. بايد به كرمانشاه برود. آقاي فرنوش سيف اللهي ديگر همراهش نيست. او مدتي هاست كه از بنياد رفته. شنيده بود كه فرنوش در جبهه شيميايي شده و در بيمارستان بستري است.

به سه‏راهي تويسركان مي‏رسد. به ناگهان يك نيسان در برابرش ظاهر مي‏شود. با سرعت دارد از روبرو مي‏آيد. ديگر نمي‏توان كاري كرد. درست روبروي هم هستند. به شدت به هم برخورد مي‏كنند: ”من در اين تصادف مُردم. فقط يادم هست كه يك كلمه گفتم كه هيچ موقع فراموش نمي‏كنم. گفتم خدايا! من خودم با يتيمي بزرگ شدم، نمي‏خواهم بچه‏هايم با يتيمي بزرگ شوند“. در آن سه روز كه مرده بود روح در جسم‏اش نبوده. مي‏گويد: ”در اين سه روز همه‏ي اعمالم را مي‏ديدم“. و پس از سه روز وقتي چشم باز مي‏كند خود را بر روي تخت بيمارستان طالقاني كرمانشاه مي‏بيند. تا 15 روز آن‏جاست. بعد از 15 روز او را با هواپيماي ارتشي به بيمارستان مهرداد تهران مي‏برند. 40 روز در بيمارستان مهرداد در بخش سي.سي.يو. بستري مي‏شود. بعد از 40 روز گچ مي‏گيرند و با ويلچر مرخص مي‏شود. پزشكش دكتر سيد محمود طباطبايي بود. شدم جانباز 75 درصد. جانباز 75 درصدي كه هيچ وقت نه پولي مي‏گيرد و نه از هيچگونه امكاناتي استفاده مي‏كند. يك سال و نيم است كه قطع نخاع شده است و روي ويلچر مي‏نشيند. بدنش سنگين و بزرگ است. به سختي مي‏شود جابه‏جايش كرد و يا به كارهايش رسيدگي كرد. امسال همان سالي است كه تعداد زيادي از حاجيان ايراني در مكه توسط دولت سعودي كشته شدند. در نبود دكتر سيد محمود طباطبايي پزشكش كه او هم به حج رفته است، دكتر صالحي وظيفه‏ي معاينات پزشكي را بر عهده دارد. و حالا او در نبود دكتر طباطبايي تشخيص داده كه استاد براي درمان به انگليس برود. و دستور داده كه تمام كارهاي اداري براي اعزام انجام شود. نامه‏ي اعزامش آماده است، فقط بايد منتظر آمدن آقاي دكتر طباطبايي از حج شد. محرم از راه رسيده است. استاد هر سال در ماه محرم 10 روز را تعطيل مي‏كند و براي حسين (ع) مراسم عزاداري برپا مي‏كند. ولي وضعيت او امسال با همه‏ي سال‏هاي ديگر فرق دارد. هر كس او را ديده گفته كه او رفتني است و زنده نمي‏ماند. مي‏ميرد. از زماني‏كه او را از بيمارستان به خانه آورده‏اند، ديگر نمي‏تواند كار بكند. كارگاه سوت و كور شده. كارگرها بيكار شده‏اند. ديگر فعاليتي در كارگاه به چشم نمي‏خورد. كارگرها يكي يكي كارگاه را ترك مي‏كنند و مي‏روند...زندگي خرج دارد. طبق رسمي كه خودش بوجود آورده بود، هر سال بايد هياتشان در روزهاي تاسوا و عاشورا از محله‏ي خزانه مي‏آمد به حسينيه و مراسم عزاداري برگزار مي‏شد و او خود هميشه پاي ديگ‏‎هاي بزرگ مي‏رفته و برنج و خورشت درست مي‏كرده است تا پس از مراسم عزاداري به عزاداران غذا بدهند. سال 1364 با همه‏ي سال‏هاي ديگر فرق دارد. استاد امسال بايد براي درمان به انگليس برود. چيزهايي را فروخته تا براي سفر پول آماده كند. گفته است: ”هيات امسال روز عاشورا نيايد اين‏جا ، ما مي‏رويم آن‏جا “. بنابراين قرار اين است كه امسال در حسينيه‏ي پنج تن آل عبا مراسم برگزار نشود. ششم محرم است. بيرون تو خيابان صداي دسته‏ها مي‏آيد و دسته‏ها دارند عزاداري ميفكنند. او قطع نخاع است و بدنش را نمي‏تواند كنترل كند. در خانه روي زمين افتاده است. خانم جارو دست گرفته، دارد خانه را جارو مي‏زند. قادر را كه مي‏بيند، ناراحت مي‏شود و از سر ناراحتي شروع مي‏كند به غر زدن: ” تو هر سال محرم، مراسم مي‏گرفتي، بيرون مي‏‏رفتي، امسال با اين وضع روي زمين افتاده‏اي توي خانه“. از حرف‏ها و نق‏زدن‏هاي خانم، او هم ناراحت است. كسي در منزل نيست تا كمكش كند و او را روي ويلچر بگذارد. تصميم خود را گرفته است. به خود مي‏گويد: ”انگليس بي انگليس! مي‏خواهم بروم در خانه‏ي اربابم“. خودش را به حالت سُر خوردن روي زمين مي‏كشد. به هر زحمتي هست، خود را تا بيرون از خانه مي‏كشاند. مي‏خواهد برود به هيات تا لغو برنامه‏ي سفرش را اعلام كند و از بچه‏هاي هيات دعوت دوباره به عمل آورد. بايد پولي را كه براي رفتن به سفر آماده كرده بود، بدهد تا براي تاسوا و عاشورا در حسينيه‏ي پنج تن مراسم برگزار كنند. توي خيابان حاج طاهر را مي‏بيند و به همراه او به هياتشان در خزانه مي‎روند. ساعت 5/12 ظهر مي‏رسند. موقع اذان است. وقتي بچه‏هاي هيات او را مي‏بينند كمك مي‏كنند تا او را از ماشين پايين بياورند.

همه صلوات مي‏فرستند و بلند براي سلامتي‏اش دعا مي‏خوانند. مي‏گويد: ”خودم را رو به قبله كشاندم. دراز كشيدم. در همان لحظه حالتي دست داد و سيم متصل شد. توي دلم شروع كردم با ارباب ]امام حسين (ع)[ حرف‏زدن. گفتم: ارباب! من هر وقت هر چه خواسته‏ام به من داده‏اي. من اينطوري نمي‏خواهم باشم. من اين‏طوري دارم عذاب مي‏كشم. زنم دارد عذاب مي‏كشد. تكليف ما را يك‏سره كن! يا ما را اين وري كن يا آن وري! تا 24 ساعت“. ادامه مي‏دهد: ”مسؤول هيات آقا غلام بود كه شاه غلام صدايش مي‏ردند. هنوز هم ايشان هستند. غذاي زيادي درست كرده بود. غذا خورديم و آمديم خانه. دولاره بچه‏هاي محل آمدند ما را بردند بيرون براي شام غريبان. دوباره برگشتيم و گرفتيم خوابيديم. ساعت 3 نصف شب بود. يك صدايي شنيدم. گفت: ”قادر بلند شو!“ من فقط صدا شنيدم. بار دوم گفت: -”قادر بلند شو!“، گفتم: ” نمي‏توانم، يه كاغذ هم نمي‏توانم دستم بگيرم“. بار سوم تندتر گفت: -”بلند شو!“ و دستم بالا رفت. دستي كه اصلاً كار نمي‏كرد، يك‏ دفعه بالا رفت. به خانمم گفتم: ”دستم دارد حركت مي‏كند“، گفت: ”بگير بخواب“ بلند شدم. ديدم سالمم. همين طور به صورت درجا، چند بار خودم را بالا و پا يين انداختم. گفتم: ”من دارم راه مي‏روم“. خانم بسيار خوشحال بود. از خوشحالي تا صبح نماز مي‎خواند و خدا را شكر مي‏كرد. من صدا را نشناختم من نفهميدم او چه كسي بود. اگر كسي گفت فلان كس شفايش داده كذب محض گفته“.

همه متحير و شگفت‏زده شده‏اند. هيچ كس باورش نمي‏شود كه استاد قادر خوب شده باشد و شفا گرفته باشد. تا همين ديروز بود كه هر كس مي‏ديد مي‏گفت: ” بابا! بيچاره رفتنيه! “، ”بابا! بيچاره مردنيه!“. استاد تعريف مي‏كند كه ”وضع مالي و كار ما يك ‏دفعه خراب شد. خداوند به جبران و پاك كردن كامل من و زندگي‏ام همه چيز را از ما گرفت. هر چه را كه داشتم، گرفت و من يك‏باره كلي بدهكار شدم. ولي خب! در ازايش سلامتي‏ و زندگي را به ما داد. البته دستم كاملاً خوب نشد. خداوند از قطع نخاع بودن‏ام نشانه‏اي را براي برايم گذاشته‏. آثارش را گذاشته، صد در صد شفا نداده تا خودم را گم نكنم. تا خودم را فراموش نكنم. چاره‏اي نداشتم جز اين‏كه خانه را بفروشيم تا بدهي‏هاي طلبكارها را بدهيم. خانه را گذاشتم براي فروش. كلاً هفت ميليون تومان مي‏خريدند. يك پيكان دست دوم داشتم كه 200 هزار تومان خريده بودم، فروختم 250 هزار تومان. آن سال قيمت پيكان صفر حدود 350-250 هزار تومان بود. تمام وسايل و چرخ خياطي و اسباب و اثاثيه را فروختم، دادم به طلبكارها. براي فروختن خانه با خانم مشورت كردم. ديدم اصلاً راضي نمي‏شود. فكري به ذهن ام رسيد. گفتم: ” بيا اين خانه را وقف حسينيه كنيم تا هيچ كس نتواند بفروشد“ و به اين ترتيب خانه‏ي ما شد «حسينيه‏ي پنج تن آل عبا» . حالا هم خانه‏ي ما شده بود حسينيه و نمي‏شد فروخت و هم از آن‏ طرف وضع مالي ما خيلي خراب بود. بيكار هم بودم. فكر كردم كه بايد كاري كنم. به ذهن‏ام رسيد كه نبايد همين طور بنشينم و دست روي دست بگذارم. به راه افتادم و رفتم ساختمان پلاسكو. روبروي اين ساختمان خرده پارچه‏هاي خياطي‏ها را مي‏ريزند. من اين خرده پارچه‏ها يا اصطلاحاً همان دم قيچي‏ها را جمع كردم و به خانه آوردم. يك چرخ خياطي توي انباري پشت بام گذاشته بودم. رفتم همان جا را كردم محل كارم و يك سالي را بي وقفه كار كردم. لباس حراجي توي پياده‏روي خيابان مي‏فروختم. اين پايين را هم اجاره دادم. پولي را كه از محل اجاره به دست مي‏آمد، خرج غذاي محرم براي ”ارباب“ مي‏كردم و نگذاشتم مراسم محرم متوقف شود. از تيكه پارچه‏ها كيف و لباس دستي درست مي‏كردم و مي‏فروختم. به اين ترتيب ايام سخت را به آرامي و كندي سپري مي‏كردم. از سال 1366 بود كه مردم به تدريج مراجعه مي‏كردند. من به هيچ كس آدرس نداده بودم و خودم هم دنبال اين كار نبودم. به هيچ وجه من دنبال اين قضيه شفا دادن نبودم. دنبال چيز ديگري بودم. اين شد. بيماراني كه براي شفا گرفتن به امام رضا (ع) مراجعه مي‏كردند امام (ع) در خواب به بيمارانشان نشاني ”حسينيه‏ي پنج تن آل عبا“ را مي‏داد و به آن‏ها مي‏گفتند كه برويد آن‏جا اين‏جا. و به اين ترتيب است كه هر سال جمعيت دارد نسبت به گذشته بيش‏تر مي‏شود. سخنان · يك خانمي كه سرطان كبد معده داشته بود آمد و گفت: ” من خواب ديده ام و در خواب آدرس اين‏جا را به من داده اند“. هنوز هم خيلي‏ها خواب مي بينند و در خواب به آن‏ها آدرس مي‏دهند و مي‏يند اين‏جا. اين خانم سرطاني آمده بود در منزل و من تهران نبودم. رفته بودم آبادان. و به همسرم قضيه‏ي خواب ديدنشان را گفته بودند. خانم به ايشان گفته بود كه آقاي شباني خانه نيست. رفته آبادان. آن خانم هم مي‏نشيند توي حياط. ما آن موقع توي حياط يك درخت سيب قطور و بزرگ داشتيم كه خيلي پر بار بود و در بهار سيب بهاري مي‏داد و در يك هم چنين روزي توي خرداد مي‏شد از سيب درخت چيد و خورد. ما هم هيچ وقت ميوه اش را نمي چيديم. دلمان نمي‏آمد. از زيبايي كه براي حياط ايجاد كرده بود استفاده مي‏برديم. آن زن سرطاني مي‏گويد: ” باشد شباني كه اين‏جا نيست خداش كه هست دو تا از سيب اين درخت بدهيد به قصد شفا بخورم“ . دو تا سيب از درخت مي‏كَنَند و مي شورند و به آن خانم مي‏دهند. آن خانم سيب‏ها را مي‏خورد و مي‏رود. ما از آبادان برگشتيم و ديديم اين درخت سيب ما هر روز دارد برگ‏هايش مي‏ريزد. هر روز دارد خشك و خشك‏تر مي‏شود. آن زن بعدها مراجعه كرد و گفت: ”كه در اثر خوردن آن سيب‏ها شفا پيدا كرده است“ اگر چه آن بنده‏ي خدا پس از ده سال به رحمت خدا رفت. درخت سيب توي حياط ما در عرض يك هفته برگ‏هايش ريخت و خشك شد و از بين رفت. براي سال ديگر حتي يك شاخه‏ي سبز يك برگ سبز نداد. طوري كه ما درخت خشك را بريديم دور انداختيم. ولي آن زن شفا گرفت.

خانم ما آن سال سر سارا باردار بود. سارا را خدا كه به ما داد در 12 سالگي از پشت افتاد توي ديگ آش نذري كه توي حسينيه براي قمر بني هاشم روي آتش در حال جوشيدن بود، بعضي مي‏گويند: ” فلاني بِهِش عنايتي شده است يك چيزي (توانايي) به او داده‏اند، بايد به اين گفته اين جواب را بدهم كه: ” نه خدا همين‏طوري نداده است. خدا فرد را مي‏چلوند. تا نچلوند نمي‏دهد“. مراسم سارا در مسجد برگزار شده بود اما من چون در اين پايين توي اين حسينيه بيمار داشتم ول نكردم بروم. بعد از آن خدا به ما ” رضا “ را به ما داد. علامت پس از قطع نخاعي من است. به تدريج مردم مي‏آمدند مرا مي بردند محل كسب و كارشان و مي‏گفتند تو نفست گرم است بركت دارد بيا مغازه‏ي ما بيا محل كار ما اين‏جا را متبركش كن. يا اين كه مي‏گفتند بيا اين‏جا را تو بچرخان. تو قدمت خوب است. 

  نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:18  توسط گروه فرهنگی حسینیه (5 تن آل عبا)  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM