(تهران خ گرگان کوچه اردلان یا کوچه شماره 13 پ5) |
۱- سر انسان بسم الله الرحمن الرحیم است.
۲- کف دست انسان الحمدلله رب العالمین است.
۳- کف دست چپ انسان الرحمن الرحیم است.
۴- زانوی راست انسان مالک یوم الدین است.
۵- زانوی چپ انسان ایاک نعبد و ایاک نستعین است.
۶- پای راست انسان اهدنا الصراط المستقیم است.( و لذا گفته اند با پای راست برو مسجد)
۷- پای چپ انسان صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین است.
خدا هم صلوات می فرستد. تمام جانداران و اشیاء عالم با ذکر صلوات سرپا هستند. رزق ملائکه و جن ها را با صلوات می دهند. چون صلوات نور است و تغذیه ی آنها هم نور است.
ما چرا تا آسمان هفتم نرویم؟ از آسمان هفتم بپرسید. چرا ما تا آن جا نرویم؟ مگر تا آن جا رفتن فقط کار محمد (ص) و علی (ع) است؟ نه ! مال من و تو هم هست. من و تو باید بتوانیم تا آسمان هفتم بالا برویم. همة آسمانها در درون من هم هست. هفت زمین و هفت آسمان داریم. خدا آدم را از هفت زمین و هفت آسمان ساخت. و هفت بار چله نشینی کرد. پس من هم می توانم تا آسمان هفتم بروم.
ما نماز را برای خودمان می خوانیم. خدا نیاز ندارد. در نماز هفت نقطه از بدنمان را زمین می گذاریم و از هفت زمین عالم انرژی می گیریم. مثل موبایل که باید باطریش را شارژ کرد من و تو باید در پنج وقت معین باطری وجودمان را شارژ کنیم. هر چه در عالم وجود دارد در انسان هم وجود دارد.
فردی مراجعه کرد به حسینیه. برای ملکش که مشکل داشت و حل نمی شد. دو برگ صلوات (9000 صلوات) به او داد با آب. وقتی داشت از پله ها بالا می رفت صدایش زد که بیا تا برای کمرت هم دعا بخوانم خوب شود. فرد در بارة کمرش چیزی نگفته بود.
چطور می شود که بعضی ادعا می کنند که علم غیب دارند؟ در حالی که هر که چنین حرفی را بزند شیطان است. هیچ بنی بشری نمی تواند علم غیب داشته باشد. ولی اگر خالق را بشناسی خدا این علم غیب را می دهد. چشم می شود عین الله، گوش می شود اذن الله، دست می شود یدالله. (این سخن همان "قرب نوافلی" است).
انسان تا حقیقت را نشناسد نمی تواند عاشق بشود. تا واقعیت را تا چیزی را لمس نکند نمی تواند به عشق و معرفت برسد. عشق همان معرفت و شناخت است.
به شخصی گفت تو چند نفری؟ گفت یک نفرم. گفت نه چهار نفری. خدا هست با خودت و دو موکلت می شوید چهار نفر.
من از جراحی پرسیدم چند سال است جراحی می کنی؟ گفت 10 سال. گفتم کاسة سر چند تا سوراخ دارد؟ گفت نمی دانم. گفتم کاسة سر دو نیمه است. در هر طرف 14 سوراخ وجود دارد که شلنگ هایی از مو باریکتر به آنها وصل است که با هم می شود 28 تا (به تعداد حروف الفبای عربی). 14 تا اکسیژن می برند و 14 تا دی اکسید کربن می آورند. مغز این طوری اکسیژن می گیرد.
اگر چیزی حق من است به من می رسد چه دنبالش بروی یا نروی. تا چیزی از گلویم پایین نرود مال من نیست. پس اگر چیزی جلوی من هم باشد حق ندارم بگویم مال من است. پس نباید حرص زد. می بینید؟ خیلی ساده است.در این عالم هیچ چیزی مفت و مجانی نیست. خدا هیچ چیزی را مفت و مجانی به کسی نمی دهد. ساعی بابا هند هم اگر توانایی هایی دارد به علت کف نفسی است که کرده، جلو نفس اش ایستاده، جلو خواهش های نفسانی اش ایستاده، خدمت به خلق می کند، احسان می کند، اشتغال زایی می کند، کارگاه های زیادی راه انداخته و نابینایان را در آن جا مشغول به کار خیاطی کرده، دانشگاه ساخته، خدا هم به عوض به او قدرت داده و از جمله این که از کف دستش "غبار" بلند می شود. و خاک به دیگران می دهد. همان طور که من با دستم آب می دهم و آب می زنم. او با خاک کار می کند. من با آب کار می کنم. هر کس به طریق خودش.
ما هر چی می بینیم دلمان می خواهد. در حالی که این هوای نفس است، در حالی که باید به ودمان بگوییم که این که مال تو نیست چطور می توانی بخواهی. تو که مالک آن نیستی.
از چیزهایی حرف می زنیم که ندیده ایم. در حالی که چهار انگشت بیشتر با حقیقت فاصله نداریم و آن فاصله ای است که بین چشم و گوش ما وجود دارد. چرا چیزی را که ندیده ای می پذیری و تحلیل می کنی و در باره اش صحبت می کنی؟ تازه خدا می گوید هر چیزی را هم که می بینی حق نداری بگویی. بپوشانش. ستار العیوب باش. چرا عیب مردم را باز می کنی؟ چرا بدیهای این و آن را بر زبان می آوری؟ مگر تو دیده ای که می گویی؟ اگر هم دیده ای از که اجازه گرفته ای که داری می گویی؟ خدا که خالق خلق است، سمیع و بصیر است می بیند و می شنود، می گوید نگو و بپوشان ولی باز تو می گویی.
آقای مهندس غفاری استاد دانشگاه علامه طباطبایی است می پرسد چرا گاهی اوقات پردة جلو چشم می رود کنار ولی دوباره بسته می شود؟ چون یقین ما زیاد نشده و باز به هواهای نفسانی خود توجه می کنیم و هوای نفس مان موجب بسته شدن چشممان می شود.
ما شیعیان از نسل ابراهیم هستیم.
نوح 950 سال به تبلیغ بود. مردم را دعوت به خداپرستی و ترک شرک و بت پرستی کرد. و می گفت جز خدا را نپرستید. مردم هم به تبع ثروتمندان و اشراف جامعه به نوح ایمان نمی آوردند. نوح در طول این همه سالهای طولانی تنها توانست عدة انگشت شماری (که متشخص های جامعه به آنها می گفتند: اراذل و اوباش، یه مشت مردم بی سر و پا که سرشان به تنشان نمی ارزد) را جذب بکند. معلوم می شود ایمان آوردن امر آسان و رایجی نیست و هر کسی نمی تواند ایمان بیاورد. نوح آخر سر از خدا عذاب قومش را خواست. خدا هم خواستة نوح را اجابت کرد و از زمین و آسمان سیل آمد و کسانی که داخل کشتی نشده بودند (بجز پیرزنه) غرق شدند. خدا پس از طوفان به نوح گفت برو کوزه گری کن و کوزه بساز -کوزه گری را نوح ایجاد کرد- پس از این که کلی کوزه ساخت، خداوند کوزه هایش را شکست. نوح خیلی ناراحت شد و اعتراض کرد که چرا کوزه های مرا شکستی؟ خدا هم در پاسخ گفت تو چرا بنده های مرا کُشتی؟ مگر من برای ساختن بنده هایم زحمت نکشیده بودم؟ این جاست که عیب و مشکل نوح مشخص می شود. در حالی که پیغمبر ما -صلوات الله علیه و آله- برای قومش و امتش از خدا عذاب نخواست با آن که خیلی اذیتش کردند. خیلی آزارش دادند. گرفتار ابوجهل و عمویش شد. با وجود آن که می دانست که بعد از مردنش حق علی و اولاد علی را می خورند و تمام فرزندانش را خواهند کشت. ولی از خدا برای هیچ آنها بدی و عذاب نخواست. نفرین نکرد. به همین دلیل است که او از همة پیغمبران برتر است. چون یقین اش به خدا از همة انبیاء بیشتر بود. به همین دلیل است که خدا هم به او می گوید تو "خلق عظیم" داری، تو "رحمه للعالمینی". حالا ببینید نوح چند نفر را جذب دین کرد و پیغمبر ما چند نفر را؟
پسر نوح نفس نوح بود. هر چه نوح به پسرش گفت بیا و برگرد. بیا و توبه کن. نفس اش گوش نمی داد. ولی وقتی نوح داشت کشتی می ساخت، یه پیر زن به نوح گفت چه می کنی؟ گفت دارم کشتی می سازم. گفت چرا می سازی؟ گفت تا وقتی عذاب خدا نازل شد توی کشتی برویم. گفت عذاب خدا کی نازل می شود؟ نوح گفت وقتی ساختن کشتی تمام بشود. پیر زن گفت آن موقع مرا هم سوار کشتی ات می کنی؟ نوح گفت چرا سوار نکنم. پیر زن گفت مرا خبر می کنی؟ نوح گفت هر وقت تنورت پر از آب شد آن موقع وقتشه، بیا سوار کشتی شو. قصه اش در سورة هود آمده. زمانی که طوفان و باران شروع شد، پیر زن در کنار تنورش (از آن تنورهای زمینی که ته اش آتش روشن می کنند و خمیر نان را به دیوارة آن می زنند تا بپزد) بود و داشت نان می پخت. پیر زنه چون ایمانش قوی بود، یقینش شدید بود و به آنچه نوح بهش گفته بود هیچ شک و تردید نداشت، با وجود این که می دید باران می بارد، ولی چون می دید که آب از تنورش بالا نزده و فقط ته تنورش کمی خیس شده، به نان پختن خود مشغول بود و کارش را ادامه می داد و منتظر بود زمانی حرکت کند و برود سوار کشتی شود که آب از تنورش بالا زده باشد. گاو پیر زن هم در آن جا در حال چریدن بود. کشتی سوار بر موجها شد و نوح یادش رفت که پیر زن را خبر کند. سیل همه جا را گرفت و نوح هم همة حواسش پی پسرش (نفسش) بود و دنبال پیر زنه نرفت. به پسرش می گفت پسرم بیا و همراه ما سوار شو و از کافران نباش. پیر زن مومن را نرفت صدا کنه و فقط دنبال نجات دادن پسرش بود. در حالی که خدا به او گفته بود که پسرت از اهل و خاندان تو نیست. او فرد ناصالحیه. چیزی را که نمی دانی از من درخواست نکن. کشتی رفت و برگشت و در همان جای اولش بر زمین نشست. نوح به یاد پیر زن افتاد و به سراغش رفت. دید پیر زن تنورش روشنه و در حال پختن نان است. پیر زن به نوح گفت چی شد هنوز وقتش نشده؟ نوح به پیر زن گفت مگه سیل را ندیدی که همه جا را گرفته، کوه ها را گرفته؟ مگه به تو نگفته بودم هر وقت تنورت از آب پر شد بیا سوار کشتی شو؟ پیر زن گفت چرا گفتی ولی آخه من که تنورم پر از آب نشد. فقط زمین کمی خیس شد. یعنی به کلام نوح یقین داشت. تردید در حرف نوح نکرده بود. خدا هم نگذاشت یقین او خراب شود. نگذاشت آن جا را آب بگیرد. نوح خیلی حیرت گرفتش.
من خدا نیستم، ولی از خدا جدا نیستم.
فكر ميكنم سال 1371 بود كه يكي از دوستان از من خواست به كارگاهش بروم و دعايي بخوانم. فروشش كاهش پيدا كرده بود. من به اتوبان آهنگ رفتم. روز جمعه بود. آنجا نزديك كارگاه سگي را ديدم كه ماشين زيرش كرده بود و از كمر به پايين كامل له شده بود. پهن شده بود و افتاد بود روي زمين. حالش خيلي بد بود. من اين سگ را كه ديدم خيلي دلم سوخت. گفتم بابا! يكي براي اين بندهي خدا كمي آب بياورد. گشتم پلاستيكي پيدا كردم و اب كردم گذاشتم جلو سگ. كارم كه تمام شد، اين دوستم مرا آورد تا حسينيه پنج تن و رفت. ساعت حدود 5/10 صبح بود. به حسينيه آمدم ولي من تمام فكر و ذهنم پيش سگه بود. طاقت نياوردم. اراده كردم كه برگردم. در خارج شدن از حسينيه بودم كه يكي از دوستان (آقاي حسين پروانه) كه معمولاً حسينيه ميآيد خدمت ميكند، گفت كجا ميروي؟ گفتم سر مريض. بمان تا من بيايم. گفت نه من هم ميآيم. به همراه هم سوار ماشين شديم و به ميدان امام حسين رفتيم. من ايستادم. گفت چرا توقف كردي؟ گفتم ميخواهم يك جگر سفيد بخرم. حسين آقا خيلي تعجب كرد. گفت آقا ديدن مريض كه ميروند جگر سفيد نميبرند. بالاخره اينقدر اصرار كرد تا من قضيه را برايش تعريف كردم. گفت پس بنشين توي ماشين تا پليس جريمه نكند. من ميخرم ميآورم. حسين آقا جگر سفيد را خريد و آورد. رفتيم به اتوبان آهنگ. چون سگ مجروح بود يك حالت حملهاي در رفتارش بود. هم اون ميترسيد و هم من ميترسيدم. چاقويي هم همراهمان نبود كه جگر را تيكه تيكه كنيم. بنابراين جگر سفيد را همانطوري پرت كردم جلو سگ. و با فاصله نگاهش ميكردم. من گريه ميكردم و باهاش حرف ميزدم و او هم به من نگاه ميكرد و گريه ميكرد. فقط به نيت سگه رفته بوديم. به اون آقا گفتم: ” آقا! 10 صلوات ميفرستم به نيت اينكه اين سگ خوب شود“. صلوات ها را فرستادم و دعا خواندم و از دور رويش دست كشيدم و برگشتيم. ساعت يازده و نيم صبح بود برگشتيم حسينيه. از اون آقا پرسيدم ”آقا! شباني هنوز آنجاست؟ هستش؟“ جواب دادند كه ”شباني كيه؟ شباني كه تويي؟ گفتم:”نه! شباني آن سگهس“، آقا گفت: ” نه! ديگه آنجا نيست“. من تا امروز كه دارم اين را تعريف ميكنم، هيچ چيزي به اندازهي قضيهي آن سگ مرا خوشحال نميكند.
قادر شبانی در سال 1321 در يكي از روستاهاي مرند به دنيا آمد و تا 9 سالگياش را در مرند گذرانده است. دو ساله است كه پدر از دنيا ميرود. اكنون او بايد طعم تلخ و گَس يتيمي بچشد. كي فكرش را ميكرد كه پدر ميميرد و مادر و بچه هايش تنها ميمانند. تنهاي تنها؟ باز هم خدا هست. خدا تنها ناظر و بازيگر پنهان چنين صحنههايي است. پدر كه ميرود براي آنها ”فقر و نداري“ را بهجاي ميگذارد. چيست اين ارث نداشتن كه تمامي بزرگان عالم وارث آن هستند؟ براستي پس از رفتن پدر كودكان با انبوه و كوله بار مشكلات چه خواهند كرد؟ نميتواند بيش از يك سال به مدرسه برود. آيا ”سلطهي نداري“ اجازهاش نميدهد؟ گويا دو تا مُلك و مملكت داريم. آري! در هر كشوري، در هر شهري و در هر محله و خانوادهاي دو تا حكومت و دو تا پادشاه داريم. يكي حكومت و پادشاه دارايي و ثروت و ديگري حكومت و پادشاه فقر و نداري. استاد و خانوادهاش در حكومت فقر واقع ميشوند. وقتي تعريف ميكند. در بين صحبت كردن به ناگهان سرعت كلامش كُند ميشود. ديگر فهميدهام حتماً باز تيغ خاطرهها تنِ روحش را خليده اند. روح حساسش از به ياد آوردن آن حوادث آن تصاوير سياه و سفيد سالهاي رنج، چنان غمگين و گرفته ميشود كه سعي ميكند سريع عبور كند. راستي چرا خدا چنين رقم زده است كه او همهي ”نداشتنها“ را تجربه كنند. آيا نميشود گل نيلوفري خدا و ”به خود آمدن“ در شرايط و زيست متعادلتري در درون آدمي غنچه كند؟ ولي چراهاي بسياري هست كه بايد از آنها گذشت. خود خدا گفته كه ”خُلق الانسان في كبد“. گويا صورت آن ”انسان ديگر“، آن ”من اصلي“ كه در زير هفت لايهي ديگر و هفت عالم و هفت اقليم ديگر درون پنهان است و در خواب است، پيدا و بيدار نمي شود مگر به رنج كشيدن. بودا هم عجب جملاتي گفته است در بارهي تاثير رنج بر بيداري انسان. پيداست منظور بيداري جسم نيست منظور انسان نهفته در درون است. ناملايمات زنگار را از روي لوح دل پاك ميكند. و استاد بايد بحاطر زنده ماندن و تامين معاش ديگر به مدرسه نرود و بايد در منزل اقوام ”نوكري“ و ”چوپاني“ كند. يا در يك ”خياطي“ كار كند تا روزي پنج زار مزد كف دستش بگذارند. خياطي؟ آري! خياطي. اين شغلي است كه استاد دوستش دارد و هنوز به آن مشغول است. ميگويد: ”علاقهي بسيار زيادي به آن دارم و زندگيام از اين راه ميگذرد. از طايفهي مُلا مَناف است. مردي كه خدا به او علم لدني داده بود. مردي كه كهنسالان مرند از كراماتش چيزهاي زيادي ميدانند. به چشمهايش نگاه ميكنم. زلالِ زلال هستند. مثل اشكِ چشم. مثل آن چشمههاي پاك كه گاهي آدم توي باغها و يا بين راهها پيدا ميكند. چشمهاي زيبا، صادق و پاكش تو را ميگيرد. با تو حرف ميزنند. بعضي كه اوصافش را شنيدهاند، به حسينيه ميآيند تا او را ببيندش، يكه ميخورند. برايشان باور كردني نيست كه مردي كاملاً معمولي را ببينند با قيافهاي مثل خودشان. و صحبت كردني مثل صحبت كردن خودشان. معمولي و متعارف. نه گيسوان بلندي دارد كه بر شانههايش افتاده باشد، نه شالي بر كمر بسته است. نه عبايي و .... اغلب كساني كه به حسينيهي پنج تن آل عبا ميآيند با ”پيش فرض“ معيني به حسينيه ميآيند. بدنبال چهرهاي عارفانه هستند. بدنبال كسي هستند كه محاسني بلند و زيبا دارد. در جستجوي چهرهاي هستند كه پيشترها همانندش را در تاريخ عرفان و ادبيات ديده و خواندهاند. به دنبال كسي هستند كه وقتي حرف ميزند لحن كلامش آهنگين است و ساختار جملاتش مسجع و موزون است. راقم اين سطور از خيليها پرسيدهام كه نظرتان در بارهي ايشان چيست؟ پاسخهايي كه دادهاند، چنين است: ”آن چيزي نبود كه فكرش را ميكرديم“، ”آن چيزي نبود كه انتظار داشتيم ببينيم“، ]از يك خانم دكتر ش.ز. كه استاد تمام است و پژوهشگر نمونهي كشور است وقتي ميپرسم نظرتان چيه؟ ميگويد:[ ”آدمِ پاك و خوبي به نظر ميرسد“. برخي بويژه كساني كه حاجتشان برآورده نشده، فكر ميكنند او هم از جملهي كساني است كه در اين وانفسا كه خلق در گرداب مشكلات مختلف گرفتار آمدهاند، خرده هوششان را بكار انداختهاند و براي خود دكاني باز كرده اند تا جيب و كيسهي خود را پر كنند. و مثلاً ايشان هم مشترياني پيدا كند تا لباس و يا انگشترهاي شرفالشمس خود را بفروشد. در طول تاريخ هميشه اهل الله و بويژه آندسته كه ماموريت يافته اند به ميان مردم بازگردند و با مردم ارتباطي برقرار سازند آماج تهمتهاي بسيار قرار گرفتهاند. مردم انتظار دارند اهل الله را به نحو ديگري و به شدت غير بشري بيابند. گويي از ديدن شخص ديگري چون خودشان ارضا و اقناع نميشوند. در حالي كه در بارهي چنين ”اشخاص عوالمي“، بايد گفت كه آنان از نظر ويژگيهاي جسماني و رفتاري شبيه بقيهي مردم هستند، ولي از نظر ريختشناسي عوالمي و جسمهاي بعديشان با ما يكي نبوده و تفاوتهاي بنيادي دارند. اما اينكه آيا راهي وجود دارد كه در بارهي مردان خدا و دوستان اهل بيت (عليهم السلام) افراط نكرد و”انا بشرٌ مثلكم“ را فهم مرد و از آن طرف هم ”الّا يوحي الي“ را درك كرد و تفريط نكرد؟ و زندگي اينجهاني اين قبيل اشخاص را به خرافه و اغراقگويي آلوده نكرد؟ بايد گفت تا ميتوان در اين باره بايد در عرصهي عمومي گفتگو كرد و با بازسازي و اصلاح درك مردم و جامعه به فرهنگ سازي صحيح اقدام كرد و خرافهها را زدود. استاد بارها گفته است كه ” بارها گفتهام والله من غيب نميدانم. پيغمبر هم غيب نميدانست، از من بت درست نكنيد. “. از پدرش سه پسر به جا ماند. يكي صابر كه در زمان نداري مُرد. برادر بزرگتر نادر و قادر ميمانند. چنين صلاح ميبينند كه مادر بهناگزير پس از مرگ پدر به همسري عمو درآيد. عمو مادر را به آبادان ميبرد و در آنجا زندگي ميكنند. قادر تا دو سال در مرند تنها ميماند. يك بار كه او را به آبادان ميبرند تا مادرش را ببيند، ديگر بر نميگردد. خود ميگويد ميگويد: ”ميخواستم كه پيش مادرم بمانم“ و ادامه ميدهد كه ”ثمرهي ازدواج مادر و عمو سه برادر و يك خواهر است“. در آبادان هم كه ميماند، باز ناچار است كه كار كند. پسر بچهي غريبي كه فقط ميتواند به زبان تُركي صحبت كند و هيچ فارسي صحبت كردن نميداند. تصورش را بكنيد! در كجا؟ در آبادان. بچهها خيلي اذيتش ميكنند و سر به سرش مينهند. چاره چيست؟ ارتباطش را با بچهها كوچه و خيابان بايد كم كرد. ميگذارندش جايي تا سرش به كار كردن مشغول باشد. در يك كفاشي. ولي يكروز به طور تصادفي و احتمالاً بي هيچ غرضي، عمو شعري طنز دار و شايد نيشداري در بارهي كفاشها ميگويد كه خيلي بر روي قادر تاثير بدي ميگذارد. تا آنجا كه تصميم ميگيرد پيشهاش را تغيير دهد. ديگر به مغازهي كفاشي نميرود. و او حالا وردست يك خياط به شاگردي مشغول ميشود. عمو ميميرد، مادر و پسر اين امكان را پيدا ميكنند تا يكبار ديگر پيش هم باشند و با هم زندگي كنند. ولي اين بار براي هميشه. خودش ميگويد: ” از آن زمان كه عمو به رحمت خدا رفت، تا امروز مادر با ما زندگي ميكند“. از عمو زياد نميگويد. ولي به واژهي مادر كه ميرسد چهرهاش شكفته ميشود. خون تازه توي صورتش ميرود. گويي دارد از ريحانه نوهي دخترياش حرف ميزند. با مهرباني و علاقه ميگويد: ” من به دعاي مادرم هست كه زندگي ميكنم“. از همان بچگي عشق داشته تا در مراسم عزاداري امام حسين (ع) خدمت كند: ”در آبادان از همان 12- 13 سالگي در حسينيهي آذربايجانيهاي مقيم آبادان، در منزل آقاي حسين زاده كه علما را از قم ميآوردند براي سخنراني، براي مهمانهاي امام حسين (ع) ظرف ميشستم. هميشه علاقه داشتم در تشكيلات آقا و اربابم امام حسين (ع) خدمتگزار باشم“. پرانتزي در بين صحبتهايشان باز ميكنند و ميگويند: ”خيليها هستند كه ميگويند ما نوكر حسينيم (ع). من قبول ندارم. چرا كه معتقدم نوكر امام حسين (ع) فقط يك نفر بود و آن هم برادرش حضرت قمر بني هاشم (ع) بود. من نوكر حسين (ع) نيستم، ميخواهم باشم، دلم ميخواهد ولي نميتوانم. من تنها غلام مهمانهاي حسينم(ع)“. در سال 1342 به سربازي ميرود. در نيروي دريايي آبادان: ”هنوز هجده سال نداشتم كه سرباز شدم. همان سال بود كه امام ]خميني[ را تبعيد كردند“. از سربازي بر ميگردد. دوباره به بازار ميرود تا كار پيدا كند. براي كار كردن به ذهنش ميرسد كه مدتي به كويت برود. به طور قاچاق به كويت ميرود. زياد نميماند. دو سال بعد بر ميگردد. حالا ديگر مادر در آبادان نيست. به مرند رفته است. او هم به مرند ميرود. مشخص است نميتواند دوري از مادر را تحمل كند. در مرند با دختر يكي ديگر از عموها ازدواج ميكند. حدود دو سال در مرند سكونت ميكند و باز هم به خياطي مشغول است تا اينكه دوباره تصميم ميگيرد به آبادان برگردد. اما اين بار آنها سه نفر هستند. او ، همسر و جعفر پسرشان كه حالا يكسال و نيم از تولدش ميگذرد. كار كردن در آبادان با جديت و پشتكار ادامه دارد. او توانسته است كه در بازار كويتيها خانه و پشت بازار هم مغازهاي براي خودش بخرد و در آن خياطي كند: ”درآمد بد نيست. زندگي را ميشد چرخاند“ تا اينكه جنگ از راه ميرسد. راستي! چه كسي ميداند فردا چه ميشود؟ برق ديگر نيست. جنگ همهي تاسيسات شهري را از كار انداخته است. بدون برق، كولر هم كار نميكند. آن هم در هواي داغ آبادان و با وجود بچههاي كوچك، چه بايد كرد؟ بايد مهاجرت كرد. همه چيز را خانه و مغازه را رها ميكنند و با خانواده به تهران ميآيند. ميفرمايد: ”از آن زمان تا حالا ديگر دنبالش نرفتم“. جعفر كه اولين فرزند است. در سن 12 سالگي سرطان گرفته است. از ناحيهي پا: ”غدهاي در پايش درآمد“. ناگزير ميشوند هر چه دارند بفروشند و خرج درمان جعفر كنند. اما تلاشها همه بيفايده است. سال 1354 جعفر را براي درمان به تهران ميآورند. ميروند به منزل احمد برادر ناتني كه در تهران دانشجو است و در همين ميدان گرگان سكونت دارد. زمستان سردي استو برف سنگيني باريده است. و بايد بچه را با پاي پياده تا بيمارستان امام خميني ببرد. معالجهي جعفر يك سال بدرازا ميكشد ولي سرطان حاضر نيست دست از سر جعفر بردارد. و جعفر خوب نميشود. استاد ميگويد: ”حالا كه مردم به اينجا ميآيند و يا خودشان مريضي سخت دارند و يا بيمار بدحال ميآورند، من ميدانم چه ميكشند، من ميدانم كه آنها چه حالي دارند. چون به سر خودم آمده است. آدم تا خودش نكشد، متوجه نميشود“. حاج خانم همسرشان براي بهبود و سلامتي جعفر بارها نذر ميكنند و سفره باز مياندازند. شايد او شفا بگيرد و خوب شود. استاد وقتي از حاج خانم صحبت ميكند، با احترام بسيار زيادي از ايشان صحبت ميكند. هر وقت حاج خانم ميخواهد مطلبي را يادآوري كند، استاد سريع كلام خود را قطع ميكند، صبر ميكند تا صحبت حاج خانم تمام شود. در اين حال، سراپا گوش ميشود و چيزي نميگويد. در بارهي ايشان ميگويد: ” ما اين مسير زندگي از اول تا حالا با همهي مسائلش با هم گذرانديم“ يا ميگويد: ” او از نظر ايماني و اعتقادي از من قويتر است و از من پيش است“. بينتيجه از درمان به آبادان برگردند: ”جعفر ديگر روي ويلچر بود. يك روز خسته شديم از وضعيتي كه داشتيم. رفتم لبِ شط. رو كردم به بصره سمت كربلا. هميشه در مواقع سختي و مشكلات كارم همين بود. هر وقت كه كارم گره ميخورد، همين كار را ميكردم. اين بار هم رفتم لب شط آبادان و رو كردم به ارباب ]حسين (ع)[ و با ارباب شروع به صحبت كردن. در اين حال من نه التماس ميكنم و نه قسم ميدهم. زمان ميدهم. زمان ميدهم تا 24 ساعت. كه تا كمي اين ور يا آنور اين كار را بكن. گفتم يا حسين(ع) من هر وقت به تو رو انداختهام، رويم را زمين نيانداختهاي و به من دادهاي. گفتم ارباب من ديگر چيزي ندارم. هر چه داشتم براي درمان جعفر فروختم. حالا شما 24 ساعت وقت داريد كه جعفر را يا خوبش كنيد يا از من بگيريدش. يا اينور كن يا آن ور كن. 24 ساعت تمام نشده بود. هنوز 9 ساعت مانده بود كه 24 ساعت تمام شود كه بچه را از ما گرفت. امانتي را كه به دست ما داده بودند، گرفتند. من گريه نميكردم. ميگفتند اين استاد قادر چقدر سنگ دله. ولي من حرفم اين بود كه او نزد ما امانتي بود كه حالا گرفتهاند. اينكه چرا گرفتند به ما ربطي ندارد“. استاد ادامه ميدهد، ميگويد: ”بعد از رفتن جعفر ديگر خدا به ما فرزندي نداد. هر كار كرديم و به هر پزشكي كه مراجعه كرديم، به ما جواب رد ميدادند. هر بار كه خانم باردار ميشد، بچه سه ماهه سِقط ميشد. هفت بار بچه سقط شد. يك روز به خانه آمدم و ديدم خانم گريه ميكند. پرسيدم چرا گريه ميكني؟ گفت براي اينكه پزشكها ميگويند شما چون دختر عمو و پسر عمو هستيد، بچههاي شما نميمانند و بچهدار نميشويد. اين حرف بر من گران آمد. گفتم من قبول ندارم. اگر اين حرف درست باشد پس علي (ع) و زهرا (س) هم نبايست بچهدار ميشدند. به خانم گفتم نيت كن به حسينيه ميرويم. به حسينيه رفتيم. به خانم گفتم چه نيت كردي؟ ايشان آن سالها يك گردن بند خيلي قشنگ داشت كه فيروزهي اصل بود. گفت اين را نذر كردم و اشاره به گردن بند فيروزهاش كرد. گفتم خوب نذري كردي. نذرت را ادا كن. گردن بند را از گردنت بردار كه ديگر مال تو نيست. گفت اگر بچه آمد ميدهم. گفتم قبول، اگر داد بعداً بده، ولي از الان در بياور بگذار كنار چون ديگر مال تو نيست“. سال 1357 از راه ميرسد. اوايل انقلاب است، خدا يك دختر داده است، اسمش را فاطمه ميگذارند. بچه را بر ميدارند و گردن بند فيروزه را كه نذر كرده بودند، روي سينهي بچه ميگذارند و به حسينيه ميروند تا نتيجهاي را كه از حسينيه گرفتهاند نشان دهند و نذر خود را به حسينيه ادا كنند. ميگويد: ”يادم هست كه آنروز همين آقاي سبحاني روي منبر بودند و داشتند سخنراني ميكردند“. از تولد فاطمه چند روزي بيشتر نگذشته كه سينما ركس آبادان را آتش ميزنند. منزل نزديك سينما است، در همان محله است. دود سياه تمام محله را گرفته است. در اثر دود چشم هاي درشت و سياه فاطمه ريز ميشود. او نيز همانند همهي مردم ظلم ستيز در همان سالهاي پيش از انقلاب وارد مسائل انقلاب ميشود. بعضي از افراد مبارز سياسي و انقلابي را كه از دست عوامل حكومت شاه ميگريزند به منزل خود پناه ميدهد. ”مثل مرحوم آقاي كافي، آقاي سبحاني و خيلي از كسان ديگر را در منزلمان در بازار حسينيها پنهان ميكرديم. كساني را هم كه در درگيريهاي خياباني كه تيراندازي ميشد و گاز اشگآور ميانداختند و فرار ميكردند ما در خانه راه ميداديم“. به امام خميني (ره) عشق ميورزد و با علاقه و احترام زياد از او ياد ميكند. او را خيلي دوست دارد. هميشه سخنرانيها و صحبتهاي امام را با دقت گوش ميداده است: ” امام يك مرد الهي بود. يك دنيا مطلب داشت. من از او خيلي مطلب گرفتم. بعضي دنبال ثروت رفتند ولي من دنبال نصايح و صحبتهاي امام رفتم“. و از ارزش عالِم و نصيحتهاي عالِم سخن ميگويد: ”نصايح عالِم خيلي ارزشمند است. بيشترين ارزش يك عالِم به نصيحتهاي اوست“. حالا سال 1359 است و دو سال از انقلاب گذشته است. جنگ چون بختك خود را روي آبادان انداخته است: ”سال 1359 كه جنگ شروع شد، ديگر نمي شد در آبادان بمانيم. برق نداشتيم. كولرها كار نميكردند. نميشد ماند. فاطمه يك سال و نيم داشت و سكينه هم نه ماهه بود كه خانه و زندگي و مغازه را به طور كامل رها كرديم و با زن و دو بچه آمديم تهران. تهران كه آمديم هيچ چيز نداشتيم. نه وسيلهاي، نه اسباب اثاثيهاي، هيچ چيز. يك تهراني اگر يك كمبودي داشت سريع اعتراض ميكرد و زود ابراز ناراحتي ميكرد، ولي جنگزدهها همهي زندگيشان را در راه جنگ، در راه مذهب از دست داده بودند. ما حتي يك استكان هم نداشتيم كه در آن يك چايي بخوريم. حتي يك قوري نداشتيم كه در آن چايي درست كنيم. شيرهاي شيشهاي ميخريديم و از ظرف آن براي چاي خوردن استفاده ميكرديم. يادم هست كه يك پلوپز داشتيم كه احمد برادرم آنوقت به ما كادو داده بود. در آن، هم غذا ميپختيم و هم چاي درست ميكرديم و هم براي بچهها شير درست ميكرديم. منتي سر هيچ كس نداريم، ما همه را براي مذهب كرديم. وظيفه بود. 25 روز بود كه آمده بوديم. مقداري پول داشتيم آورده بوديم و هر روز از آن خرج ميكردم. ديدم پولها دارد تمام ميشود. گفتم خدايا چكار كنم؟ 12500 تومان دادم يك چرخ خياطي و دو تا اُتو خريدم. توي خانه نشستم به خياطي كردن. از بنياد امور جنگ زدگان هم هيچ كمكي نگرفتيم. فراموش نميكنم يك روز ديدم خانم رفته از بنياد دو تا پتو گرفته. سر آن دو تا پتو من با خانم درگير شدم، گفتم يا الله برو پس بده. من درگير شدم. ميگفتم چرا ميخواهي از دولت چيزي بگيري؟ گفتم من خياطم، كار ميكنم. من آن موقع هر روز تعداد زيادي شلوار براي بنياد ميدوختم. براي بنياد صلواتي كار ميكردم ولي چيزي از كمكهاي بنياد نميگرفتيم. به خانم گفتم فكر بكن كه ما در جنگ مُرديم و ديگر زنده نيستيم. با هيچي شروع كرديم. شبانه روز كار كردم و زندگي را از نو ساخته شد. خدا اين قدر كرامت كرد و داد تا دوباره توانستم روي پاي خود بايستم. لباس درست ميكردم و ميفروختم تا آنجا كه توانستم جايي را اجاره كنم. سپس با قرض و قوله و بدهي زياد توانستيم همين خانه را بخريم . از سال 1361 به همراه رفقايمان ميرفتيم جبهه. بچهها تانك تعمير ميكردند. من هم خياطي ميكردم. در آنجا شروع كردم از طريق تعاوني جنگ زدگان خياطي راه انداختم و اشتغال ايجاد كردم. به خانوادههاي شهدا كمك ميكرديم. با دوستم آقاي ”فرنوش سيفاللهي“ كه در جنگ شيميايي شد و هنوز هم شيميايي است شروع به فعاليت كرديم. ايشان آن زمان معاون اشتغال بنياد بود. ما با هم از تهران به مناطق جنگي كشور به ماموريت ميرفتيم. با حكم رسمي بنياد. من در ازاي كار كردن با بنياد هيچ پولي نميگرفتم. صلواتي كار ميكردم. خودم ماشين شخصي داشتم. يك نيسان بود كه با آن ميرفتم و ميآمدم“. بهمن ماه سال 1364 است. استاد بايد دوباره به ماموريت برود. دو ماه مانده به رسيدن عيد نوروز. حكم ماموريتش را گرفته است. با نيساناش به راه ميافتد. بايد به كرمانشاه برود. آقاي فرنوش سيف اللهي ديگر همراهش نيست. او مدتي هاست كه از بنياد رفته. شنيده بود كه فرنوش در جبهه شيميايي شده و در بيمارستان بستري است.
به سهراهي تويسركان ميرسد. به ناگهان يك نيسان در برابرش ظاهر ميشود. با سرعت دارد از روبرو ميآيد. ديگر نميتوان كاري كرد. درست روبروي هم هستند. به شدت به هم برخورد ميكنند: ”من در اين تصادف مُردم. فقط يادم هست كه يك كلمه گفتم كه هيچ موقع فراموش نميكنم. گفتم خدايا! من خودم با يتيمي بزرگ شدم، نميخواهم بچههايم با يتيمي بزرگ شوند“. در آن سه روز كه مرده بود روح در جسماش نبوده. ميگويد: ”در اين سه روز همهي اعمالم را ميديدم“. و پس از سه روز وقتي چشم باز ميكند خود را بر روي تخت بيمارستان طالقاني كرمانشاه ميبيند. تا 15 روز آنجاست. بعد از 15 روز او را با هواپيماي ارتشي به بيمارستان مهرداد تهران ميبرند. 40 روز در بيمارستان مهرداد در بخش سي.سي.يو. بستري ميشود. بعد از 40 روز گچ ميگيرند و با ويلچر مرخص ميشود. پزشكش دكتر سيد محمود طباطبايي بود. شدم جانباز 75 درصد. جانباز 75 درصدي كه هيچ وقت نه پولي ميگيرد و نه از هيچگونه امكاناتي استفاده ميكند. يك سال و نيم است كه قطع نخاع شده است و روي ويلچر مينشيند. بدنش سنگين و بزرگ است. به سختي ميشود جابهجايش كرد و يا به كارهايش رسيدگي كرد. امسال همان سالي است كه تعداد زيادي از حاجيان ايراني در مكه توسط دولت سعودي كشته شدند. در نبود دكتر سيد محمود طباطبايي پزشكش كه او هم به حج رفته است، دكتر صالحي وظيفهي معاينات پزشكي را بر عهده دارد. و حالا او در نبود دكتر طباطبايي تشخيص داده كه استاد براي درمان به انگليس برود. و دستور داده كه تمام كارهاي اداري براي اعزام انجام شود. نامهي اعزامش آماده است، فقط بايد منتظر آمدن آقاي دكتر طباطبايي از حج شد. محرم از راه رسيده است. استاد هر سال در ماه محرم 10 روز را تعطيل ميكند و براي حسين (ع) مراسم عزاداري برپا ميكند. ولي وضعيت او امسال با همهي سالهاي ديگر فرق دارد. هر كس او را ديده گفته كه او رفتني است و زنده نميماند. ميميرد. از زمانيكه او را از بيمارستان به خانه آوردهاند، ديگر نميتواند كار بكند. كارگاه سوت و كور شده. كارگرها بيكار شدهاند. ديگر فعاليتي در كارگاه به چشم نميخورد. كارگرها يكي يكي كارگاه را ترك ميكنند و ميروند...زندگي خرج دارد. طبق رسمي كه خودش بوجود آورده بود، هر سال بايد هياتشان در روزهاي تاسوا و عاشورا از محلهي خزانه ميآمد به حسينيه و مراسم عزاداري برگزار ميشد و او خود هميشه پاي ديگهاي بزرگ ميرفته و برنج و خورشت درست ميكرده است تا پس از مراسم عزاداري به عزاداران غذا بدهند. سال 1364 با همهي سالهاي ديگر فرق دارد. استاد امسال بايد براي درمان به انگليس برود. چيزهايي را فروخته تا براي سفر پول آماده كند. گفته است: ”هيات امسال روز عاشورا نيايد اينجا ، ما ميرويم آنجا “. بنابراين قرار اين است كه امسال در حسينيهي پنج تن آل عبا مراسم برگزار نشود. ششم محرم است. بيرون تو خيابان صداي دستهها ميآيد و دستهها دارند عزاداري ميفكنند. او قطع نخاع است و بدنش را نميتواند كنترل كند. در خانه روي زمين افتاده است. خانم جارو دست گرفته، دارد خانه را جارو ميزند. قادر را كه ميبيند، ناراحت ميشود و از سر ناراحتي شروع ميكند به غر زدن: ” تو هر سال محرم، مراسم ميگرفتي، بيرون ميرفتي، امسال با اين وضع روي زمين افتادهاي توي خانه“. از حرفها و نقزدنهاي خانم، او هم ناراحت است. كسي در منزل نيست تا كمكش كند و او را روي ويلچر بگذارد. تصميم خود را گرفته است. به خود ميگويد: ”انگليس بي انگليس! ميخواهم بروم در خانهي اربابم“. خودش را به حالت سُر خوردن روي زمين ميكشد. به هر زحمتي هست، خود را تا بيرون از خانه ميكشاند. ميخواهد برود به هيات تا لغو برنامهي سفرش را اعلام كند و از بچههاي هيات دعوت دوباره به عمل آورد. بايد پولي را كه براي رفتن به سفر آماده كرده بود، بدهد تا براي تاسوا و عاشورا در حسينيهي پنج تن مراسم برگزار كنند. توي خيابان حاج طاهر را ميبيند و به همراه او به هياتشان در خزانه ميروند. ساعت 5/12 ظهر ميرسند. موقع اذان است. وقتي بچههاي هيات او را ميبينند كمك ميكنند تا او را از ماشين پايين بياورند.
همه صلوات ميفرستند و بلند براي سلامتياش دعا ميخوانند. ميگويد: ”خودم را رو به قبله كشاندم. دراز كشيدم. در همان لحظه حالتي دست داد و سيم متصل شد. توي دلم شروع كردم با ارباب ]امام حسين (ع)[ حرفزدن. گفتم: ارباب! من هر وقت هر چه خواستهام به من دادهاي. من اينطوري نميخواهم باشم. من اينطوري دارم عذاب ميكشم. زنم دارد عذاب ميكشد. تكليف ما را يكسره كن! يا ما را اين وري كن يا آن وري! تا 24 ساعت“. ادامه ميدهد: ”مسؤول هيات آقا غلام بود كه شاه غلام صدايش ميردند. هنوز هم ايشان هستند. غذاي زيادي درست كرده بود. غذا خورديم و آمديم خانه. دولاره بچههاي محل آمدند ما را بردند بيرون براي شام غريبان. دوباره برگشتيم و گرفتيم خوابيديم. ساعت 3 نصف شب بود. يك صدايي شنيدم. گفت: ”قادر بلند شو!“ من فقط صدا شنيدم. بار دوم گفت: -”قادر بلند شو!“، گفتم: ” نميتوانم، يه كاغذ هم نميتوانم دستم بگيرم“. بار سوم تندتر گفت: -”بلند شو!“ و دستم بالا رفت. دستي كه اصلاً كار نميكرد، يك دفعه بالا رفت. به خانمم گفتم: ”دستم دارد حركت ميكند“، گفت: ”بگير بخواب“ بلند شدم. ديدم سالمم. همين طور به صورت درجا، چند بار خودم را بالا و پا يين انداختم. گفتم: ”من دارم راه ميروم“. خانم بسيار خوشحال بود. از خوشحالي تا صبح نماز ميخواند و خدا را شكر ميكرد. من صدا را نشناختم من نفهميدم او چه كسي بود. اگر كسي گفت فلان كس شفايش داده كذب محض گفته“.
همه متحير و شگفتزده شدهاند. هيچ كس باورش نميشود كه استاد قادر خوب شده باشد و شفا گرفته باشد. تا همين ديروز بود كه هر كس ميديد ميگفت: ” بابا! بيچاره رفتنيه! “، ”بابا! بيچاره مردنيه!“. استاد تعريف ميكند كه ”وضع مالي و كار ما يك دفعه خراب شد. خداوند به جبران و پاك كردن كامل من و زندگيام همه چيز را از ما گرفت. هر چه را كه داشتم، گرفت و من يكباره كلي بدهكار شدم. ولي خب! در ازايش سلامتي و زندگي را به ما داد. البته دستم كاملاً خوب نشد. خداوند از قطع نخاع بودنام نشانهاي را براي برايم گذاشته. آثارش را گذاشته، صد در صد شفا نداده تا خودم را گم نكنم. تا خودم را فراموش نكنم. چارهاي نداشتم جز اينكه خانه را بفروشيم تا بدهيهاي طلبكارها را بدهيم. خانه را گذاشتم براي فروش. كلاً هفت ميليون تومان ميخريدند. يك پيكان دست دوم داشتم كه 200 هزار تومان خريده بودم، فروختم 250 هزار تومان. آن سال قيمت پيكان صفر حدود 350-250 هزار تومان بود. تمام وسايل و چرخ خياطي و اسباب و اثاثيه را فروختم، دادم به طلبكارها. براي فروختن خانه با خانم مشورت كردم. ديدم اصلاً راضي نميشود. فكري به ذهن ام رسيد. گفتم: ” بيا اين خانه را وقف حسينيه كنيم تا هيچ كس نتواند بفروشد“ و به اين ترتيب خانهي ما شد «حسينيهي پنج تن آل عبا» . حالا هم خانهي ما شده بود حسينيه و نميشد فروخت و هم از آن طرف وضع مالي ما خيلي خراب بود. بيكار هم بودم. فكر كردم كه بايد كاري كنم. به ذهنام رسيد كه نبايد همين طور بنشينم و دست روي دست بگذارم. به راه افتادم و رفتم ساختمان پلاسكو. روبروي اين ساختمان خرده پارچههاي خياطيها را ميريزند. من اين خرده پارچهها يا اصطلاحاً همان دم قيچيها را جمع كردم و به خانه آوردم. يك چرخ خياطي توي انباري پشت بام گذاشته بودم. رفتم همان جا را كردم محل كارم و يك سالي را بي وقفه كار كردم. لباس حراجي توي پيادهروي خيابان ميفروختم. اين پايين را هم اجاره دادم. پولي را كه از محل اجاره به دست ميآمد، خرج غذاي محرم براي ”ارباب“ ميكردم و نگذاشتم مراسم محرم متوقف شود. از تيكه پارچهها كيف و لباس دستي درست ميكردم و ميفروختم. به اين ترتيب ايام سخت را به آرامي و كندي سپري ميكردم. از سال 1366 بود كه مردم به تدريج مراجعه ميكردند. من به هيچ كس آدرس نداده بودم و خودم هم دنبال اين كار نبودم. به هيچ وجه من دنبال اين قضيه شفا دادن نبودم. دنبال چيز ديگري بودم. اين شد. بيماراني كه براي شفا گرفتن به امام رضا (ع) مراجعه ميكردند امام (ع) در خواب به بيمارانشان نشاني ”حسينيهي پنج تن آل عبا“ را ميداد و به آنها ميگفتند كه برويد آنجا اينجا. و به اين ترتيب است كه هر سال جمعيت دارد نسبت به گذشته بيشتر ميشود. سخنان · يك خانمي كه سرطان كبد معده داشته بود آمد و گفت: ” من خواب ديده ام و در خواب آدرس اينجا را به من داده اند“. هنوز هم خيليها خواب مي بينند و در خواب به آنها آدرس ميدهند و مييند اينجا. اين خانم سرطاني آمده بود در منزل و من تهران نبودم. رفته بودم آبادان. و به همسرم قضيهي خواب ديدنشان را گفته بودند. خانم به ايشان گفته بود كه آقاي شباني خانه نيست. رفته آبادان. آن خانم هم مينشيند توي حياط. ما آن موقع توي حياط يك درخت سيب قطور و بزرگ داشتيم كه خيلي پر بار بود و در بهار سيب بهاري ميداد و در يك هم چنين روزي توي خرداد ميشد از سيب درخت چيد و خورد. ما هم هيچ وقت ميوه اش را نمي چيديم. دلمان نميآمد. از زيبايي كه براي حياط ايجاد كرده بود استفاده ميبرديم. آن زن سرطاني ميگويد: ” باشد شباني كه اينجا نيست خداش كه هست دو تا از سيب اين درخت بدهيد به قصد شفا بخورم“ . دو تا سيب از درخت ميكَنَند و مي شورند و به آن خانم ميدهند. آن خانم سيبها را ميخورد و ميرود. ما از آبادان برگشتيم و ديديم اين درخت سيب ما هر روز دارد برگهايش ميريزد. هر روز دارد خشك و خشكتر ميشود. آن زن بعدها مراجعه كرد و گفت: ”كه در اثر خوردن آن سيبها شفا پيدا كرده است“ اگر چه آن بندهي خدا پس از ده سال به رحمت خدا رفت. درخت سيب توي حياط ما در عرض يك هفته برگهايش ريخت و خشك شد و از بين رفت. براي سال ديگر حتي يك شاخهي سبز يك برگ سبز نداد. طوري كه ما درخت خشك را بريديم دور انداختيم. ولي آن زن شفا گرفت.
خانم ما آن سال سر سارا باردار بود. سارا را خدا كه به ما داد در 12 سالگي از پشت افتاد توي ديگ آش نذري كه توي حسينيه براي قمر بني هاشم روي آتش در حال جوشيدن بود، بعضي ميگويند: ” فلاني بِهِش عنايتي شده است يك چيزي (توانايي) به او دادهاند، بايد به اين گفته اين جواب را بدهم كه: ” نه خدا همينطوري نداده است. خدا فرد را ميچلوند. تا نچلوند نميدهد“. مراسم سارا در مسجد برگزار شده بود اما من چون در اين پايين توي اين حسينيه بيمار داشتم ول نكردم بروم. بعد از آن خدا به ما ” رضا “ را به ما داد. علامت پس از قطع نخاعي من است. به تدريج مردم ميآمدند مرا مي بردند محل كسب و كارشان و ميگفتند تو نفست گرم است بركت دارد بيا مغازهي ما بيا محل كار ما اينجا را متبركش كن. يا اين كه ميگفتند بيا اينجا را تو بچرخان. تو قدمت خوب است.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|